تبليغاتX
دنیای بهتر
مي‌نويسم پس هستم

ما براي ايران فرزندان خوبي هستيم...!!

براي شركت در سومين كنفرانس بين المللي "Media for All " (كه به فارسي ميشه رسانه براي همه) سفري داشتم به كشور بلژيك، شهر انتورپ (Antwerp ). براي من تجربه نابي بود؛ حضور در يك جمع علمي خارجي كه احساس ارزشمند بودن مي‌كني، جايي كه تلاش آدم‌ها وجه مشتركشونه و آدم ها نه با جغرافياشون كه با توانايي هاي بالقوه و بالفعلشون سنجيده ميشن.

از ايران مقاله من و دو تا خانم ديگه براي ارائه پذيرفته شده بود( متاسفانه یکی از ما نتونست بیاد). حضور ما براي شركت كننده هايي كه از اقصي نقاط دنيا (آلمان، كانادا، ژاپن، لهستان، اسپانيا، برزيل، آفريقاي جنوبي، هلند، اسرائيل،چين ...)  اومده بودن خيلي جالب بود؛ مي گفتن شنيديم تو ايران زن‌ها خيلي محدود هستن چطور شما تونستين بيايين؟! و ما هم گفتيم كه اين‌ها همه شايعاتي بيش نيست و مي بينيد كه ما اينجاييم! زنان در ايران در تمامي عرصه‌ها بسيار فعال هستن. يكي از اساتيد( كه اهل دانمارك بود) به شوخي گفت:" در آينده اي نزديك زنان ايران كنترل امور را به دست خواهند گرفت!"  به هر حال تمام تلاش ما اينبود كه از ايران تعريف كنيم !! ( حسابي آبروداري كرديم) در يكي از روزها سر ميز نهار كه باز صحبت از ايران شد از اونها خواستيم كه بيان و از نزديك ايران رو ببينن؛ يكيشون با تعجب گفت مگه خارجي هارو راه ميدن تو ايران!!؟ نكنه به جرم جاسوسي بگيرنمون!؟ من هم گفتم شما اگر به قصد جاسوسي وارد هر كشوري بشين مسلمن دستگير ميشين!  يه خانم استاد اسرائيلي گفت كه حيف اجازه ورود به ايران رو نداره! يه آقاي آلماني هم بود كه گفت از فيلم‌هاي ايراني خيلي خوشش مياد و " رنگ خدا" همچنين " درباره الي" رو خيلي دوست داشت!

موقع برگشت تو هواپيما كنار يه زوج ميانسالي نشسته بودم كه مي خواستن با تور برن سوريه و اردن و گفتن كه خيلي دوست دارن بيان ايران ولي به خاطر محدوديت‌ها نمي تونن. خانم گفت كه گرماييه و نمي تونه چادر سرش كنه و الا دوست داره اصفهان و شيراز رو ببينه! فكر مي كرد بايد چادر سرش كنه! كاملن براش توضيح دادم كه مانتو هم مي تونه بپوشه همونطور كه من پوشيده بودم، آقا هم نگران امكانات بود (هتل، حمل و نقل عمومي، دسترسي به اينترنت)؛ گفتم كه تهران و شهرهاي بزرگ ديگه شهرهاي مدرني هستن كه هر چي بخوان هست، خوشحال شدن و گفتن كه در مورد ديدار از ايران بيشتر فكر مي كنن.

                                       دانشکده زبانهای خارجه، دانشگاه Artesis

                              

                          پوستر كنفرانس كه توسط شركت تبليغاتي bti طراحي شده بود

                                   

                        دوچرخه‌هاي دانشجوها كه جلوي دانشكده پارك شده بودن

                                            

 دانشجوهاي محجبه

                             

خيابونهايي كه براي تردد ماشينها، دوچرخه‌ها و كاميونها خط كشي هاي مخصوصي داشتن و بر خلاف اينكه ماشين اونجا هم به اندازه تهران زياد بود ولي ترافيك روان و خيابونها خلوت بودن. ماشين (خودرو) جزيي از زندگي عادي و روزمره شون بود.

                               

 معماري زيبا و نماهاي چشم‌نواز

                                        خزان از نوع بلژيكي !

                                          و صبحانه از نوع بلژيكي!                                                           

علامتی كه تو همه كلاسها و سالنهاي دانشگاه و محل كنفرانس به چشم مي خورد

نمايي از رستوراني كه براي نهار دعوت شده بوديم

و بالاخره كباب كوبيده از نوع بلژيكي، در رستوران "فنجان" متعلق به برادران ديني ترك، ايراني و بنگلادشي! قيمت: 20 يورو!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

(غر:بدانيد و آگاه باشيد، اختلالات بلاگفا باعث شد، اين پست با تاخير 24 ساعته به روز شود! فكر مي كنم اگه اين سايت درشو تخته كنه و خيال ما و خودش و راحت كنه سنگين‌تره!!!)

 ظاهرن امروز روز جهاني كودك بود. " ظاهرن" ! چون هيچ سالي انقدر تو بوق و كرنا نشده بود و از صبح تا شب صدا و سيما خودشون و به آب و آتيش نزده بودن. روز كودكاني كه تو اين سيستم، آينده چندان روشني در انتظارشون نيست و شايد بد بينانه نباشه اگر بگيم آرزوهاي كوچيكشون در محدوده ذهنشون باقي خواهد موند.

 **********************

 دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. 

 * آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

* خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

* ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

*خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

* خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

* خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

* آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

* بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

* ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

* خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن دماغشون دراز بشه ! (پویا گلپر / 10 ساله)

* خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

* خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

* ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

* خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)

* دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

* خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

* خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

* خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

* ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

* ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

* خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

* خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

* ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

* خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

* آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

* خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیفم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 5 ساله)

* خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

* خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

* خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

 * من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)

* خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

* اگر دل درد گرفتیم نسل دکترهايي که آمپول می‌زنند از بين برود تا هیچ دکتری نتواند به ما آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

* خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

* خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما.. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)

 در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:

"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."

 ************************************

كدام غبار؟

كودكي كه تازه ديده باز مي كند

يك جوانه است

گونه هاي خوش ‌تر از شكوفه‌اش

چلچراغ تابناك خانه است

خنده‌اش بهارپر ترانه است

چون ميان گاهواره ناز مي‌كند

 اي نسيم رهگذر، به ما بگو

اين جوانه هاي باغ زندگي

اين شكوفه‌هاي عشق

از سموم وحشي كدام شوره زار

رفته رفته خار مي ‌شوند؟

اين كبوتران برج دوستي

از غبار جادوي كدام كهكشان

گرگ‌هاي هار مي‌شوند؟

 زنده ياد: فريدون مشيري

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

....

اگر برگردد، اگر پيدايش شود

به طرفش طوري خواهم رفت

كه انگار هيچ چيز نمي خواهم

يواش، يواش

با پاهاي رنجيده

و ديگر از لوس شدن ها و جست و خيزها خبري نخواهد بود.

***************************

هيچ چيز دو بار اتفاق نمي افتد

....

 هيچ روزي تكرار نمي شود

دو شب شبيه هم نيست

دو بوسه يكي نيستند

نگاه قبلي مثل نگاه بعدي نيست

ديروز وقتي كسي در حضور من

اسم تو را گفت

طوري شدم كه انگار گل رزي از پنجره باز به اتاق افتاده باشد.

 منبع: مجموعه شعر " آدم‌ها روي پل"  ويسواوا شيمبورسكا، برنده نوبل ادبي 1996، نشر مر‌كز

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ف ج | 
 

وقتی آدم به موفقیتی دست پیدا می کنه انگار تو یه چاه تهی سقوط می کنه ! نمی دونم این حس از خاصیت موفقیته یا از خصلت آدمیزاد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

آغاز سال تحصیلی جدید مبارك!

بشنوید از زبان یک پدر آمریکایی من باب درس و دانشگاه*:

" اگر به عنوان یک پدر مطمئن بودم که برنامه آموزشی مدارس و دانشگاه ها به درد کاری می خورند، صرف ۸۰ هزار دلار هزینه، آن قدر ها هم مایه دلسردی من نمی شد. ولی بدبختانه این برنامه ها به هیچ دردی نمی خورند. موقعی که خود من به دانشگاه می رفتم گاهی اوقات از کلاس در می رفتم تا به سینما بروم ولی امروز سینماها خودشان شده اند یه پا کلاس درس! کلاس های کسب تجربه های شگفت انگیز. در سینماها می توان دروس چالش برانگیزی چون تاریخ فحاشی در غرب، فلسفه سر دیگران شیره مالیدن، روش پیشرفته فروش قطعات یدکی ماشین چمن زنی به ساکنان صحرای آفریقا و امثالهم را یاد گرفت. ابدا حیرت نکنید اگر دانشجویی در روز فارغ التحصیلی خود بگوید" دانشگاه واقعا خوش گذشت" ولی این روزها براي هر کاری یک نرم افراز کامپیوتری هست و لازم نیست آدم درس بخونه! بله نرم افزارهای کامپیوتری جای مغز آدم ها را گرفته اند و تنها مدركي که می شود به دانشجویان داد، گواهینامه دوره مقدماتی سواد آموزی است!

دلم نمی خواد غرغرو و امل به نظر برسم، ولی تصور می کنم وقتی ۸۰ هزار دلار شهریه می دهم، فرزندم دستکم باید ظرف ۴ سال دانشگاه زبان مادری اش را به اندازه معقول ياد بگيرد، نمي توانم تحمل كنم كه نمره انگليسي فرزندم در دانشگاه، كمتر از نمره يك دانش آموز دوره ابتدايي باشد. شايد اين هم از عوارض پيري است ولي تصور مي كنم كه دانشجويان بايد زبان مادري شان را يلد باشند و بدون تسلط به زبان مادري، در هيچ رشته اي نمي شود موفق شد. كار دانشجوها اين شده كه وقتي قرار است براي گذراندن يك واحد درسي، كتاب بخوانند آن را حذف مي كنند و دنبال واحدهايي مي گردند كه به آنها اجازه مي دهد روزي 18 ساعت بخوابند، ظرف 10 روز پولدار شوند و حداكثر استفاده اي كه از مغزشان مي كنند، حفظ كردن تعطيلات رسمي باشد!

 * منبع: بريده يك صفحه روزنامه / مجله لا به لاي كتابچه ها و دفتر يادداشت‌هام!

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

خب خدارو شكر كه سرمان خلوت شد و  آمديم سر وقت اين وبلاگي كه ولش كرده بوديم به امان خدا و البته بازديدكنندگان! و کم مونده بود این بلاگفا دق بده مارو!!!! از بس که دچار اختلال بود.

 ما و ميادين مغناطيسي

كارت شتاب بانك تجارت رو ميندازم تو يكي از اين دستگاه هاي خود پرداز؛ error ميده : The card is invalid . شايد دستگاه خراب باشه ولي مشتري هاي ديگه پولاشون و ميگيرن و ميرن. چند روز بعد تو مسير كارت رو با چند تا دستگاه ديگه امتحان مي كنم و مشكل همونه كه هست. ميرم نزديكترين شعبه بانك تجارت و كاشف به عمل مياد كه " كارت مورد نظر سوخته مي باشد" علت رو جويا ميشم و متصدي بانك ميگه حتمن كنار موبايلي چيزي بوده كه مدار الكترونيكي داره . (بله كارت مربوطه تو كيفم كنار گوشي بوده و ...) واي بر من اگه اون يكي، دوتا كارت ديگه كه  هميشه خدا ته كيفم ولو هستن سوخته باشن!!! فكر مي كنم يه چند ماهي بايد بدوم تا تعويضشون كنم.

مي پرسم: مي تونم از حسابم پول برداشت كنم؟ جواب : از اينجا نه، بايد برين شعبه اي كه حساب دارين. روز بعد ميرم شعبه مربوطه و شرح ما وقع؛  متصدي بانك: بايد 2500 تومن بريزين به حساب بانك( كارمزد) فرم رو پركنين 10 روز بعد كارتتون آماده س. مي خوام از حسابم پوب برداشت كنم. ميگه: نميشه حسابتون مسدوده. وقتي كارت مي سوزه حساب اتوماتيك مسدود ميشه تا جلوي سوء استفاده گرفته بشه. تعجب مي كنم! آخه چه جوري سوء استفاده ميشه؟ كارت كه سوخته، دفترچه كه ندارم. با يه شماره حساب چه جوري ميشه سوء استفاده كرد!!!

يه خانمي ( از مشتري ها) تو بانك  ميگه ببين خانم نه كارتت كنار موبايل بوده نه چيزي اينا كارتهارو طوري درست كردن كه هر چند وقت يك بار بسوزن و شما بيايي اينجا و يه كارمزدي بدي و يه چند وقت بيشتر پولت تو حساب بمونه و سودشو ببرن!! منم براي اينكه صحبتش بي جواب نمونه در حالي كه به حالت تاييد سرم و تكون ميدم ميگم حتي اگه اينطوري كه ميگن نباشه بايد تو اينهمه تبليغاتي كه براي استفاده از عابر بانك ها ميشه اطلاع رساني بكنن و بگن كه ما چي كار كنيم تا كارتمون به اصطلاح نسوزه. اونم متقابلن سرش و تكون ميده و تاييد ميكنه.

يادم نيست كجا خوندم يا تو كدوم برنامه تلويزيوني شنيدم وسايلي كه ميدان مغناطيسي دارن مثل مونيتورهاي Lcd ، تلويزيونهاي صفحه تخت كه فاقد لامپ تصوير هستن مخصوصن از نوع پلاسمايي، مايكرو ويو و مايكرو فرها حتي در حالت stand by امواجي از خودشون ساطع ميكنن كه براي سلامتي ضرر داره و توصيه شده كه در حالت خواب حتمن اين دستگاه ها كاملن خاموش باشن. گوشي هاي موبايل هم موقع خواب نزديك سر نباشن چون روي كاركرد مغز تاثير مي ذارن و در بلند مدت باعث ايجاد تومور ميشن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

اينجا همه چيز خوب است!!!*

چندي پيش يكي از دوستانم كه از نه سال پيش مقيم سوئد شده است براي ديدار خانواده آمده بود ايران و يك روز هم مهمان من بود. تصور كنيد عزيزي را پس از مدتها دوري( آخرين باري كه ديدمش 5سال پيش بود) دوباره ببينيد، چقدر ذوق زده و سر حال هستيد كه او ميآيد و شما را از كش و قوس لحظه‌هاي بي تابي نجات مي‌دهد و ديدارها تازه ‌مي‌شود! بعد از كلي احوال پرسي و اينكه تو چه مي‌كني و من چه مي‌كنم و اوضاع،احوال چطور است صحبت به مسائل جدي‌تر كشيده شد و او گفت: "تو همان نه سال پيش كه من رفتم بايد با من همراه مي‌شدي و اينكه اينجا جاي ماندن نيست و فاصله ايران تا كشورهاي پيشرفته از قديم زياد بوده و زيادتر هم خواهد شد" و من گفتم كه نمي‌توانم خوشبختي اجتماعي‌ام را سر سفره مردمي ديگر و سرزميني كه متعلق به من نيست جستجو كنم و به قول دكتر اسلامي ندوشن از "هرجا وطني" بودن خوشم نمي آيد اوگفت كه" واي تو چقدر سنتي و ناسيوناليست هستي و انقدر ژست وطن‌پرستانه نگير!" فكر كردم راست مي‌گويد شايد اگر قبل از انقلاب بود خيلي زود گول توده‌ايها و ناسيواليست‌هاي تندرو را مي‌خوردم و به جرگه آنها مي‌پيوستم! بعد گفت كه" آنجا فضاي اختناق نيست و تو هرچه خواستي در مطبوعات مي‌نويسي و لازم نيست فقط تو وبلاگ بنويسي و اينكه آنجا زنان چه شاغل و چه خانه‌دار بيمه هستند و پيدا كردن شغل براي زنان آسانتر چون نا‌برابري زن و مرد آنجا مفهوم خود را از دست داده و عدالت حاكم است و اينكه من اگر آنجا باشم راحت كار پيدا مي‌كنم چون اگر كسي زبان انگليسي خوب بداند همه چيز حل است و آنها به نيروهاي اينچنيني خيلي بها مي‌دهند و بعد هم كمي سرم غر زد كه تو اگر زودتر آنجا مي‌امدي الان براي خودت آدم حسابي شده بودي و من فكر كردم كه فاصله زماني و مكاني كار خود را كرده و من و او كلي تعريفمان از زندگي تغيير كرده و چقدر نگاهمان متفاوت شده! مخصوصا وقتي گفتم كه نمي‌خواهم پسرم دو تباره بشود (ايراني سوئدي يا هر كشور ديگر) حسابي خنده‌اش گرفت و گفت واقعا در سنتي بودنت ديگر هيچ شكي ندارم و اينكه مرزهاي جغرافيايي،فيزيكي دارد از بين مي‌رود و دنيا به سمت دهكده جهاني شدن پيش مي‌رود و دير يا زود پسرم خود به اين نتيجه خواهد رسيد كه بايد برود. باز به شوخي به او گفتم كه نمي‌خواهم در مملكتي زندگي كنم كه سالي به دوازده ماه حسرت آفتاب را داشته باشم و اينكه در جايي خوانده بودم " اگر كسي هر روز طلوع و غروب خورشيد را نظاره كند هيچوقت افسرده نمي‌شود"و اينكه در طبيعت آسمان را بيش از همه دوست دارم چون به آدم وسعت ديد مي‌دهد و آسمان قطبي برايم دق آور است. و او هم كلي خنديد و گفت "هيچ عوض نشدي ! همانطور احساساتي و شاعر پيشه‌اي !"( منهم تعجب كردم كه در عمرم تا بحال يك خط شعر هم نگفته‌ام) همين حرفها باعث شد يادي بكنيم از خاطرات دوران دانشجويي و به قول او ديوانه بازي‌هاي من. بهار كه مي‌شد از حياط دانشكده يكي دو شاخه گل مي‌چيدم، مي‌اوردم سر كلاس بچه‌ها مي‌پرسيدند اين كارها يعني چه ؟جواب مي‌دادم :مي‌خواهم حضور بهار را هر لحظه در كنارم احساس كنم و آنها مي‌خنديدند كه ادبيات انگليسي خواندن پاك عقل از سرت پرانده ! و با آهي اين خاطره را مشايعت كرديم.

بعد كمي مناظرات سياسي داشتيم و او متاسف بود كه ايران در خاورميانه قلدري مي‌كند و به حماس و تروريستها كمك مالي و نظامي مي‌كند كه البته پيشنهاد دادم مسير صحبت را تغيير دهيم چون در ايران به اندازه كافي گوشمان از اين حرفها پر است. و او گفت كه آنجا مردم ايران را به جهت در آمدهاي نفتي مردمي ثروتمند مي‌دانند و دوست منهم آبرو داري مي‌كند و مي‌گويد بله بله ما مردمي در رفاه هستيم و در دلش غصه مي‌خورد كه 70درصد مردم با سختي زندگي مي‌كنند.و يك نكته ديگر گفت كه آنجا هر كتابي بخواهد هست و اينكه در ايران فقط سليقه مترجمان است كه نوع كتابهاي موجود را تعيين مي‌كند و وقتي خارج از ايران باشي تازه با دنياي اصلي علم و ادبيات و هنر آشنا مي‌شوي و مي‌بيني چقدر متفكر و نويسنده هستند كه كسي اسمشان را هم در ايران نمي‌داند!

آن وسط ها صحبت از شلوغي تهران و افزايش جمعيت شد و دوستم گفت كه آنجا رشد جمعيت منفي است( ميزان مرگ و مير از تولد بيشتر است) و آنها از دو فرزند و بيشتر استقبال مي‌كنند و نظر مرا در مورد داشتن دو بچه جويا شد و منهم گفتم در شرايط فعلي دنيا كه براي خود ما چشم انداز روشني وجود ندارد و هر لحظه دلمان ميلرزد كه كجا جنگ خواهد شد؟داشتن يك بچه كاملا كافي و دو بچه يا بيشتر كاملا اشتباه است. و او مخالفت كرد كه تك فرزندها بالاخره تا ابد تك باقي مي‌مانند و افسرده مي‌شوند نظر من هم اينبود كه بشر امروز به اندازه كافي از نظر روحي تنهاست و حضور فيزيكي افراد ديگر دردي از او دوا نمي‌كند حالا چه در يك خانواده پر جمعيت باشد يا كم جمعيت.

موقع رفتن كه شد باز گوشزد كرد كه فكرهايت را بكن هنوز دير نشده! يك نسخه از كپي مدارك مرا هم به اصرار گرفت تا به قول خودش يك كارهايي بكند (چون شوهرش در آنجا مشاور حقوقي است). بعد از رفتنش حسابي تو فكر بودم كه آنجا نه تنها سطح زندگي بالاست بلكه سطح"اميد به زندگي" بالاتر چون در همان چند ساعت كلي اميد بهم تزريق كرد و اعتماد به نفس به خوردم داد. به خودم گفتم خدا كند هميشه تصميمي بگيريم كه از گرفتنش هيچوقت پشيمان نشويم چون معتقدم بدترين حس روي زمين حس افسوس و پشيماني است از تصميمي كه گرفتيم و نمي‌بايد مي‌گرفتيم و آنچه مي‌بايست انجام مي‌داديم و نداديم! بعد هم ذهنم پر شد از حرفهايي كه باهم زديم :عدالت،بيمه،آدم حسابي،دير،زود،مطبوعات،آسمان قطبي،روزهاي ابري،كتاب،درآمدهاي نفتي و سعي كردم به خودم تلقين كنم كه   اينجا همه چیز بر وفق مراد است ! اینجا همه چيز خوب است! همه چيز خوب است!  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جسارتن این پست هم تکراری بود !! ( ولی دوسش دارم! )        

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

پراكنده هاي تابستاني

۱. براي پيدا كردن يكي از واگويه هايي كه پارسال، يا سال قبلش نوشته بودم سري زدم به آرشيو دو سال قبل و متوجه شدم چقدر لحن مطالبم تغيير كرده! چقدر با نشاط تر بودم! احساس پير شده‌گي بهم دست داد! شايد بشه به جاي بيت: "بنشين لب جوي و گذر عمر ببين"  از ورژن جديده :

" بخوان آرشيو وبلاگ و گذر عمر ببين" استفاده كرد.

۲. من شايد سر جمع 5 دقيقه هم از سريال " افسانه جومونگ" رو نديده باشم. 3 دقيقه از اين 5 دقيقه نمايي بود كه گويا همسر اول جومونگ پيدا شده و همسر دوم نگرانه كه اين از كجا سرو كلش پيدا شد!! آخه كم تو سريالهاي تلويزيون ( سريالهاي ماه رمضانهاي قبلي و حضرت يوسف و...) دو همسري تبليغ ميشد كه حالا سريالهاي درجه 3 كره اي هم به اونا اضافه شدن! ظاهرن تمام مشكلات خانوادگي در ازدواج و سپس ازدواج دوم مردان خلاصه ميشه.

 ۳. وزراي زن كابينه هم به مجلس معرفي شدن. يكي از يكي متحجر تر و عقب مونده تر. چه بسا زن متحجر براي منافع زنان از مرد متحجر خطرناك تر باشه. احقاق حقوق زنان نردباني بود كه فعالان حقوق زنان ساختن و زنان متحجر از اون بالا رفتن.

و  ۴. خانوم گوگوش داره مي خونه:

تو اون كوه بلندي، كه سر تا پا غروره             كشيده سر به خورشيد، غريب و بي عبوره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ف ج | 
 

                                  

همین امشب، شبکه سه، تبلیغ "شامپو بدن صحت"

صدای یک خانم: تو خونه ما پوست پسرم چربه، پوست دخترم حساسه، پوست همسرم خشکه و من شامپو بدن صحت رو انتخاب می کنم.

تحلیل هایی از زبان زن موجود در تبلیغات:

تحلیل ۱: و خود من "برگ چغندر " هستم! اصلن چه معنی دارد زن در مورد پوست و مو و بدنش حرف بزند!!

تحلیل۲: پوست دیگران مشکل داره من باید به فکر شامپوی مناسب باشم!!

تحلیل ۳: ( در آخر تبلیغ) هر سه عضو مشکل دار به سبب استفاده از شامپو بدن صحت باهم مهربان می شوند و حس خوبی دارند و همدیگر را بغل می کنند و من این کنار ایستاده ام و احساس مفید بودن و تا حدی خدمتکار بودن می کنم!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند سال پیش دکتر پاینده یه کتاب در مورد تبلیغات در تلویزیون نوشتن  و به نقش زن در تبلیغات رسانه ای اشاره کردن.  من هنوز نخوندمش ولی در فرصت مناسب خواهم خوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 8 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

این پست و خیلی دوست دارم، به تکراری بودنش می ارزه!!

در باب روشنفكري.......

 نمي‌دانم چرا نتواستم هيچ روشنفكري را جايگزين شريعتي كنم. شايد به خاطر اينكه آموزه‌هاي ديني شريعتي قوي‌تر از ديگر روشنفكران بود و يا نميدانم شايد چون از دوران نوجواني او اولين روشنفكري بود كه توانست به تمام سوالات من جواب قانع كننده‌اي بدهد. گرايش فكري كه نسبت به او دارم هيچوقت شدت و ضعف نداشته، هميشه او را به يك نسبت ستايش كرده‌ام. فقط فكر مي‌كنم چند سال قبل بود كه يكي از دوستانم (حالا در آمريكا درس مي‌خواند) معتقد بود افكار شريعتي ديگر به درد اين زمانه نمي‌خورد و به تعبيري تاريخ مصرف آن تمام شده! همين مدتي مرا به ترديد واداشت و شروع كردم به جستجو در ميان آثار ديگر روشنفكران، چند وقتي عبدالكريم سروش، مهدي بازرگان، خاطرات مصدق، اسلامي ندوشن،جلال آل احمد، جمال‌زاده، هدايت، كافكا ( نا گفته نماند سري هم به خاطرات فرح پهلوي و مادرش زدم ) خلاصه از هر سلكي‌ و مرامي ولي هيچكدام برايم شريعتي نشدند كه نشدند. تنها كسي كه برايم در پله پايين‌تر از شريعتي قرار‌دارد "ويل دورانت" است ،او هم به اندازه شريعتي در نگاهم به دنيا و زندگي تاثير داشت ولي باز جاي اورا نتوانست بگيرد.

هر وقت براي چندمين بار كتابهاي شريعتي را مي‌خوانم ميبينم باز براي هر زماني مناسب است، هر سوالي در هر زمينه‌اي كه داشته باشم پاسخش به جا و كارساز است.شناختم از هنر، از زن، از مذهب و كلا از دنيا و زندگي را تماما وام دار او هستم. حالا ميليون‌ها نفر بيايند و بگويند ديگر تاريخ مصرف انديشه‌هاي شريعتي تمام شده!! براي من شريعتي  روشنفكري است براي تمام فصول.

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

ماجراهاي من و پسرم (10)

 من: حاضرشو بريم عكس بندازيم.

پسرم: چه عكسي؟ عكس دكتري يا عكاسي!!

 * كامپيوتر دچار مشكل شده و من كلافه و خستم!

_ مامان منم كه داشتم گيم بازي مي كردم هي هنگ مي كرد. امروز حسابي هنگ بازار بود !!

 * دارد سريال " كبري 11" را مي بيند

_ مامان بريم دزدي!!

_ ( با تعجب) دزدي!!؟ چرا؟

_ آخه خيلي هيجان داره، مخصوصن دزدي از بانك!!

 * خوشحاله و زير لب ميگه:

_ بالاخره  تونستم اين بازي رو تو كامپيوتر بنصبونم!

 * سوال

_ مامان وقتي ميگيم "كار حضرت فيله" يعني حضرت محمد فيل داشته؟؟

 * نگاهي به ديكشنري Oxford ميندازه

_ ميگم مامان اگه تو ميخواستي اين ديكشنري رو بنويسي پوستت كنده ميشد نه؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط ف ج | 
 

Thanks to Face book

ممنون از سيستم face book به خاطر ارتباط مجازي كه بين آدمها ايجاد كرده. 

چند وقت قبل از انتخابات عضو اين شبكه شدم ولي تو همون شلوغي هاي انتخابات face book هم فيلتر شد و دستمون موند تو حنا!چند وقتيه دوستان قديمي و همكلاسياي دوره ليسانس ( فتانه، آويتا، مريم، نگين و آقايان جعفري، رادنيا و چند تاي ديگه) كه بعد از تموم شدن درسشون رفتن خارج و ده، دوازده سالي ازهم بي خبربوديم لطف كردن و برام يادداشت و پيغام گذاشتن!!

هنوزم دسترسي به سايت مربوطه امكان پذير نمي باشد و با اين اينترنت دايل آپ، لاك پشتيه خونه هم فيلتر شكن هاي خوب، رو نميشه لود كرد و من كاملن شرمنده معرفت اين دوستان هستم .

وقتي متوجه ميشي هنوز اسمت و يادت از حافظه بلند مدت خيليا پاك نشده، حس خوبي بهت دست ميده!! حس قشنگ خواسته شدن كه آدما تو هر سني بهش احتياج دارن.

ممنون جناب  !face book

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 8 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

جان آدم ها (2)

 در جمع همكاران هستيم؛ يكيشون كه خيلي شوخ طبعه :من مي خوام خود كشي كنم!

_ مي دونيم كه شوخي مي‌كنه باهاش همراه ميشيم: ما هم مي خواييم خودكشي كنيم! خسته شديم از اين شرايط!

 همكار شوخ : زود راه هاي خودكشيتون و انتخاب كنين!

_ هر چي شما بگين!

همکار شوخ : من كه ميرم تو يكي از اين اير لاين هاي داخلي و يه بليط پرواز مي گيرم؛ حالا براي هر جا كه شد. ( اداي پرواز در مياره) بعد ميرم اون بالا و تالاپ ميوفتم پايين. تصورش و بكنين چه مرگ با ابهتي! تو سر خط خبراي داخلي و خارجي سقوط هواپيما رو گزارش مي كنن. تازه به خانواده هم خسارت ميدن و اسمشم ميشه مرگ ناگوار و نه خودكشي!

يكي از همكاران آقا: اينكه مثل كلاه شرعي گذاشتنه!! نفس عمل خودكشيه!

همكار شوخ : نه بابا! مهم وسيله انجام عمله نه هدف!

يه همكار ديگه: اي سفسطه گر!

همكار شوخ به من نگاه مي كنه: نظر شماچيه؟

من : موافقم. تو مملكتي كه در عرض 2 ماه، 200 نفر تو سقوط هواپيما مردن ديگه اعتباري به پرواز نيست و فعلن براي خودكشي دسته جمعي راه حل مناسبيه! راستي شنيدين كه هفته پيش يه هواپيما و يه هليكوپتر آموزشي هم سقوط  كردن؟؟!!

همكار شوخ: آره ديگه همينه كه ميخواييم از اين روش بريم!!!!!!

يكي از همكاران خانم: حالا اگه سقوط نكرد چي؟ ضايع ميشيما!

همكار شوخ : خب هر روشي يه ضريب خطا و موفقيت داره شما اگه با طنابم بخوايي خودتو دار بزني يه درصد احتمال داره يكي سر برسه و نجاتت بده!

همكار شوخ خطاب به من: درسته؟

من: بله، خب حالا براي اينكه ضريب خطا كم بشه بهتره تاكيد كنيم حتمن هواپيماي توپولف روسي كهنه و درب و داغون باشه!

همكار شوخ: پيشنهاد خوبيه، پس تا من از خودكشي پشيمون نشدم، در مورد تاريخش زود به توافق برسيم .

(بحث ادامه دارد و من ديرم شده بايد بروم منزل) : منكه رفتم، در مورد تاريخ خودكشي تابع نظرجمع!!

 هنوز صداي خنده و قهقهه همكارا مياد........ ( آهي ميكشم و فكر مي كنم چه موضوع غمباري واسطه خنده و شوخي شد)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط ف ج | 
 

به یک "ایمیل خوان" نیازمندیم.

نظر به انباشتگی ۲۴۴ ایمیل forward شده در ياهو و 386 ايميل در gmail اينجانب و باتوجه به اينكه تصور مي شود تا 5، 6 ماه آينده فرصتي براي چك ميل نباشد، لذا به فردي مطمئن براي ايميل خواني با حقوق و مزايا نيازمنديم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ف ج | 
 

دارم به این باور خودم یقین پیدا می کنم که تعداد بسیار کمی از آدمهای دنیا ثروتمند، موفق، توانا، زیبا وباهوش هستن و همه ما برای به دست آوردن این فضای محدود و حجم کم به سختی داریم تلاش می کنیم و گاهی می جنگیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط ف ج | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام
و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای!



پیوندهای روزانه
یوکابد
نقاش
هشیوار
مریم
زبان و ترجمه
آشپز باشي
كوير
بادصبا
يك ليوان چاي داغ
آینه
خواب زمستانی
یادداشت های یک دختر ترشیده
از زندگی
سایه نوشت
سلطان بانو
دن کیشوت
مثل تو
آوای زن
عباس معروفی
2 چکاوک
میم نون .کام
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
آرشیو موضوعی
خوش آمد گویی
ادامه تحصیل دختران
آقای ده نمکی
در باب...
فیلم چهارشنبه سوری
شعر: سهم من
رفع ابهام
شریعتی: فاطمه فاطمه است
کارگردانهای مرد
زویا پیرزاد
تابلو صعود
همسر دوم
ازدواج موقت
سال بلوا
واگویه:در باب روشنفکری
یک گزارش جالب
تنها می شوی
فرد و زندگی
زن از دیدگاه ویل دورانت
تصویر
شانس آدم حسابی شدن دختران
گپی دوستانه
اگر بتهوون در ایران بود
اینجا همه چیز خوب است
اركستر چوبها
تو را خواهم یافت
سنتی
یانگوم
واگویه
ما صاحب نداریم
شوخی با همه چیز
کتابخانه تکانی
عطر پاییز
شعر
بهانه زندگی
اینطور شد که....
جمع اضداد
WIDE EYE SHUT
نجوا
گپی دوستانه
شعر
فیل سوفانه!
میرزا غررو!
آدمها درختها
معتاد مدرن!
پروانه بودن یا لاک پشت بودن..
نگاه کردن آقایان به خانمها!
هنجارهای ساختگی
دورتر دیرتر
پاییز خرمالو و دیگر هیچ!
عبرتم نشد
B R T
جسارتا کمی تا قسمتی عارفانه!
م . م
که عشق آسان نمود اول...
تمرین جمله سازی
میشه خدا رو حس کرد...
تصویر ( شب یلدا)
پاتک
خانواده سنتی خانواده مدرن
بوتو و بوتوها
آدمها و کتابها
جریان سیال ذهن یک خانه دار!
ّپراکنده های قطبی
کلمات
نیایش
نیچه
کودک درون
پا تو کفش زبان شناس ها!
ماجراهای من و پسرم 1
یه پست کاملا نا مرتب
اشتباه
اموال سرقتی
مجله زنان
آدمهای معمولی آدمهای خاص
آدمهای معمولی آدمهای خاص 2
یه ذره تارخ مصرف گذشته!
سنتوری
واگویه: ایکاش
همیشه پای یک زن در میان است!
خونه تکونی
هشتم مارس
دنباله خونه تکونی
سالی که گذشت...
بهار
تولد
عکس(سفر به جنوب)
همیشه بهار
تمرین بلافصل تمرگیدن!
ماجراهای من و پسرم2
نگاهی زنانه به فمینیسم
الافاضات....
آدم ها و احساس ها!
ژاله اصفهانی
یه پست بدآموز
پستی که مدتها بود.....
مرا نهراسان(شعر)
میان ماندن و رفتن!
آرزو
زندگی گله ای...
در جستجوی یار .....
monologue
ماجراهای من و پسرم (3)
جشنواره کن
زن همیشه خاص
بالاتر از سیاهی
فلات یادگیری
سالگرد وبلاگ
عاشقانه ها
Run, Forrest, Run
شاهكار خلقت
شريعتي
مرباي توت فرنگي، فمينيسم!
تابستان جان.....
با پیشوند و پسوند یا....
حدیث آرزومندی
تو همانی که ....
سوتی های صدا و سیمایی
اندک اندک...
برای مردی که ....
ماجراهای من و پسرم (4)
هر آدمی....
مناجات داغ !
از اینجا و آنجا
چرا شکیبایی....؟
قیاس مع الفارق
واگویه (سفر)
لایحه حمایت از خانواده
فرزندان جنگ
پراکنده ها
تو مایه های....
از تخم مرغ تا تحریم!
زخم
بازیچه
لایحه
گلدونام
ماجراهای من و پسرم (5)
شاید مفید
خلوت
بفرمایید کمی پول
مشق شب
عطر پاییز
پراکنده ها
پست بی مناسبت
روز جهانی کودک
روز جهانی پست
جریان سیال زندگی
شعر (فقط فرض کن)
یک پست طلسم شده
مونولوگ(2)
واگویه
شعر (دستور زبان عشق)
ایکاش خاتمی نیاید...
ماجراهای من و پسرم (6)
عقده پاییزی
بشتابید !
ثبت لحظات
جای نا امن !
از اینجا و آنجا
واگویه
سکوت
زنده باد تساوی
نذر !
جوک
جامعه شناسانه !
بدون شرح (تصویر)
انشا
کاسه های داغ تر از آش
بازی در صحنه (شعر)
دیوار شیشه ای
ماجراهای من و پسرم(7)
تجارت پیشگی
واگویه
بازی
خاتمی
فراموشی
اسفندگان/ valentine
مرگ پایان کبوتر نیست!
بی موقع
هشتم مارس
یک درب و داغون تمام عیار!
بهار
تولد
شریعتی
معمولیت!
فرد خلاق کیست؟
ماجراهای من و پسرم(8)
سفر قشم...
سفر 2
شعر (به آرامی)
عذاب وجدان
واگویه
گفتگو با خدا
تو مایه های غر
عجب!
اموال سرقتی
جان آدم ها
زنان سران عرب
مونولوگ
ابزار
شعر
indifference
کدام روز زن؟!
شب پرحادثه
نافرجامی
دردواره ها (شعر)
این روزها
ماجراهای من و پسرم (9)
مایکل جکسون
هزارنکته...
درباره الی...
درد جاودانگی(کتاب)
خلاصی !
وقتی خواسته ها تحقق نمی یابد
جناب حافظ !
فصل گیلاس
نیمه شعبان (عکس)
پیوندها
***زنان ايران
سخنان نغز
نامه اي به خدا
مسعود بهنود
عماد افروغ
مسعود ده نمكي
***بانوي آبي
شريعتي
سايت سينمايي فكسون
مهاجراني عطاءالله
مداد سياه
شجريان
***وارش فعال حقوق زنان
عبدالكريم سروش
حسين پاك دل
ترجمه
حاج محمدي
***چرك نويس
نظري
ديباچه
پينكفلويديش
***مصطفي مستور
***روزنامه نگاري
درباره ترجمه حيدريان
وازنا ( مجله الكترونيكي شعر)
عكاسي
***روزنامه اعتماد ملي
صادق زيبا كلام
منيرو رواني پور
***ميرا
قالب سايكو
***نيك نوشت
***ايبنا خبرگزاري كتاب ايران
***نازي
***هنوز
ترنم باران
قفس بي مرز
***شهروند امروز
فرزان سجودي
آفتابگردون
شركت گردشگري كلوت
*** مديريت بلاگفا ( عليرضا شيرازي)
**شايستگي
*** فوتوبلاگ نصيري
***ترجمه
مونتاژ
****معنويت (فلسفه)
***فرهنگ و هنر
*** آذر
***نازلي
فرح اصولي
كانون ادبيات
***گيتي
* ميدان
راديو زمانه
***ابراهيم مختاري
***** Guardian
پارس چنوبی
*** شبنم طلوعی
***نارنج
***چراغ
میدان
مدرسه فمینیستی
ماریان
my pictorial thoughts
***ماجراهاي من و مادر شوهر
***دهه شصت
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان