تبليغاتX
دنیای بهتر
مي‌نويسم پس هستم

 

ماجراهاي من و پسرم (3)*

 

* در پارك

 

پسرم: اين چه گليه؟

 

من: گل بنفشه

 

پسرم: اين كه زرده!!

 

* يك روز ديگر در پارك

 

_ اين چه حشره ايه؟

 

_  خرمگس

 

_ ( با تعجب) خرمگس!؟ ولي اينكه شبيه زنبوره!

 

_ "خر" يعني بزرگ و خرمگس يعني مگس بزرگ!

 

_ آهان! يعني به زنبور بزرگ ام ميگن " خر زنبور!"

 

*در حياط مجتمع

 

_ مي‌خواستم از گلهاي حياط يكي و بكنم خاله گفت: گناه دارن! ايكاش يه دونه از اينا  بي‌گناه بود من مي‌كندمش!

 

*با خاله‌ش اختلاط كرده!

 

_ من مي‌خوام در آينده " ناخداي" كشتي بشم. راستي آذر ناخدا يعني خدا نداره ؟؟ ( منظورش: به خدا اعتقاد نداره؟)

 

خاله ش: نه! ناخدا همون "ناوخدا" ست، يعني بزرگ ناو ! ناو همون كشتيه!

_ خب پس من مي‌خوام "ناو خدا" بشم!

 

* موقع برگشتن از درمانگاه

_ مامان ايكاش تو پرستار يا دكتر مي‌شدي!

_ چطور ! شغل منو دوست نداري؟

_ چرا، ولي اگه پرستار يا دكتر مي‌شدي، چون مامانم بودي يواش‌تر بهم آمپول مي‌زدي!

_ فرقي نمي‌كرد چون آمپول يه چيزه دردناكه چه من تزريقش كنم چه پرستار !!

 

* تقديم به برادر دن كيشوت كه اين مجموعه پست‌هارو دوست داشتن!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

Monologue

 

_ خانه‌ام را دوست دارم، فرزندم را دوست دارم، همسرم را دوست دارم، شغل‌ام را دوست

 

دارم! مي‌بايست به همين خوشبختي‌هاي كوچك زندگي‌ قانع باشم؟!

 

_ خب باشد، قانع مي‌شوم!

 

_ اما اگر قانع نشدم چه؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

در جستجوي يار هميشه مهربان !

 

با اين‌كه از جاهاي شلوغ و پر ازدحام فراري و گريزانم! ولي ليستي از كتاب‌هاي خوندني داشتم كه چاره‌ش رفتن به نمايشگاه بود. فكر مي‌كردم روزهاي آخر خلوت‌تر باشه، كه خب نبود!! بدتر از همه اين‌كه موبايل آنتن نمي‌داد و سالن‌ها تهويه نداشت و..... خيلي كمبودهاي ديگه كه متاسفانه كم‌كم داريم عادت مي‌كنيم، بايد بپذيريم كه مملكت عقب مانده‌اي هستيم! مورد ديگه اينكه ما هنوز الفباي خيلي از چيزهارو نميدونيم، تصور كنين عرض راهروها به 6 متر هم نميرسيد اونوقت يه عده درست وسط اين راهروهاي تنگ و باريك ايستاده بودن به حرف زدن و تشكيل جلسه دادن و همين باعث ازدحام شده بود يا جلوي بعضي از انتشاراتي‌ها يه عده همينجوري ايستاده بودن، لابد براي تماشا!!

حالا از غر زدن كه بگذرم اول رفتم سراغ مركز search تا ببينم مكان دقيق انتشاراتی های مورد نظرم ( نشر مركز، ققنوس، علمي فرهنگي، روشنگران و مطالعات زنان و چندتاي ديگه) كجاست. بعد هم يكراست رفتم نشر مركز كه ديدم اوه!! نميشه وارد غرفه شد!! از اونجا : متاسفيم از... ديونو بوتزاتي، ترجمه محسن ابراهيم ،( جالب اينكه نشر مركز امتياز معنوي اثر((copy right رو گرفته؛ منكه قبلن گفته بودم اينها كارشون درسته!) و كار روشنفكري، بابك احمدي،رو گرفتم و خواهرم : گزيده‌هاي در جستجوي زمان از دست رفته مارسل پروست، ترجمه مهدي سحابي، رو خريد. بعد رفتيم انتشارات علمي و فرهنگي و من : شجاعت بودن، پل تيليش، ترجمه مراد فرهاد پور و گرفتم و خواهرم روان شناسي دين، گوستاو يونگ، ترجمه روحاني رو گرفت. سري زديم به انتشارات روشنگران و بعضي از شماره‌هاي فصل زنان ( مجموعه مقالاتي درباره مسائل زنان) به همت نوشين احمدي خراساني رو گرفتيم. از همونجا فيلمنامه حقايق درباره‌ي ليلا دختر ادريس به قلم بهرام بيضايي رو گرفتم. و در آخر درد جاودانگي، ميگل داونامونو، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي(چاپ هفتم) نشر ناهيد و زن و رهايي از وابستگي ترجمه انسي شيرازي، نشر نقش و نگار همچنين : در دفاع از روشنفكران، سارتر، ترجمه رضا سيد حسيني، نشر نيلوفر. چند تا كتاب هم مي‌خواستم كه اصلن نبود مثل: درياي ايمان، دان كيوبيت (درباره فلسفه غرب) و عاشقيت در پاورقي، مهسا محب علي و داشتن و بودن، اريك فروم و آثار بلقيس سليماني كه از بس غرفه انتشارات ققنوس شلوغ بود از خيرشون گذشتم!!

اگرقصد رفتن به نمايشگاه رو داريد مكان دقيق غرفه‌هايي كه رفتيم اينهاست:

 

ناشر

رديف                

سالن

غرفه               

انتشارات نيلوفر                                 

25

عمومي

18

نشر مركز

18

"

42

انتشارات ناهيد

25

"

16

انتشارات نقش و نگار

24

"

6

انتشارات علمي و فرهنگي

13

"

36

 

و اما range قيمت‌ كتابهايي كه خريديم بين 1200 تا 5000 تومن بود كه در مجموع مناسب بودند؛ در مقايسه با كالاهاي ديگه فكر ميكنم كتاب فعلن قيمتش مناسبه! يه نكته ديگه اينكه چقدر حيف كه نمايشگاه مطبوعات از كتاب جدا شده!

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 7 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

زندگي گله اي ، آدمهاي فله‌اي ! 

 

چند سال پيش تو تعطيلات عيد يه سريال پخش مي‌شد به نام "O+ " كه اول تيتراژ اون همين بيتي بود كه تو عنوان اين پست نوشتم ( سروده آقاي افشين يداللهي) عجيبه كه اين بيت بعد از چند سال تو حافظه موسيقيايي من مونده و  گاهي خودش و پرت ميكنه تو فكرم، شايد چون واقعن تو مملكت فله‌ها و دور از جان مثل گله‌ها زندگي مي‌كنيم ! چندتا مثال : قيمتهاي فله‌اي، مثلن سيب‌زميني گرون ميشه، برنج ميگه چرا من گرون نشم منكه با زعفرون و زرشك نشست و برخاست دارم چيم از اون سيب زميني دم خور پتزاي بي‌خاصيت كمتره ؟؟؟ همين چشم و هم چشمي قيمت‌هارو بگيرين تا برسين به قيمت خونه و اجاره خونه كه نگم بهتره !!!  

حاجي‌هاي گله‌اي! اينجا قصدم اصلن توهين نيست، مسئله اينه كه ما هر سال يك ميليون مرد و زن رو روانه عربستان مي‌كنيم، فكرشو بكنين براي هر نفر يك ميليون هزينه تمام شده هم در نظر بگيريم، چقدر ميشه؟؟؟ حالا دوتا نكته خيلي از اين خانم‌ها و آقايان محترم اصلن نفس "حج" رو نميدونن و فقط من باب "لفظ" حاج آقا و حاج خانوم يا به جهت پزهاي مكرر هر ساله روانه ميشن و جيب اون فهد و اذنابشو پر ميكنن! ايكاش يه ذره حداقل از درون تغيير ميكردن يا اصلن ميدونستن براي چي دارن ميرن؟؟؟  نكته ديگه اينكه شايد بگين براي ثواب و اين حرفا خب درست ولي ميشه يه جور ديگه هم ثواب كرد، ميشه اين پول‌هارو خرج ساخت مدرسه يا بيمارستان و ... تو مناطق محروم كرد غير از اينه !!؟؟   

دانشجوهاي گله‌اي! هر سال ميليون‌ها نفر رو راهي دانشگاه‌هاي بي در و پيكر ميكنن كه چي بشه؟؟؟ به جز تعداد معدودي بقيه واقعن و تحقيقن سياهي لشكرن !!

شهريه‌هاي فله‌اي، شهريه دانشگاه‌هاي بي‌خاصيت و عقب افتاده ايران فكر ميكنم تو منطقه نظير نداشته باشه! مي‌ترسم يه موقع توهم ورمون داره فكر كنيم هارواردي جايي درس مي‌خونيم!! و البته درس ميديم ! يه اصل اقتصادي هست كه ميگه بين قيمت تمام شده و كيفيت رابطه مستقيم برقراره، يعني اگر كالايي با كيفيت باشه، قيمت تمام شده ( با احتساب دستمزد و مواد اوليه مرغوب) اونهم بالاتره و در نتيجه گران تر از كالاهاي ديگه ميشه! اما اينجا براساس قانون فله اي گله‌اي اين رابطه معكوسه !!!

توقيف‌هاي فله‌اي، ديدين اين سبزي فروش‌ها وقتي سبزي رو مي‌پيچن لاي روزنامه ديگه توجه نميكنن ورق‌هاش كاهيه يا گلاسه!؟؟ اينجا هم مميزي يه ارزن چشم و گوشش و باز نميكنه كه بابا مخاطب اين روزنامه و مجله‌اي كه داره توقيف ميشه كيه ؟؟ اونوقت همين‌طوري روزنامه و مجله "زرده" كه داره فله‌اي چاپ ميشه!

ماشين‌هاي گله‌اي!! و خيابونهاي "مال‌رو"( مثل اينكه اينجا رو بايد يه كم بيشتر توضيح بدم ) خيابونهاي اصلي ما ( مثل وليعصر، شريعتي و كارگر و....) به اندازه خيابون كه چه عرض كنم كوچه‌هاي فرعي كشورهاي پيشرفته هم نيست! نخورديم نون گندم ديديم دست مردم ! ( منظور: ديديم در فيلمها!! البته اگر با three D studio فيلم رو دستكاري نكرده باشن!) بالاخره با بزرگ شدن شهرها هر خانواده مفلوكي نياز به يه ماشين داره يا نه؟؟ اينهمه ما ماليات فله‌اي ميديم پس چرا خيابونهاي ما داره به جاي ماشين رو، مال رو ميشه ؟؟!! اين توضيح براي جوون‌ترها كه نميدونن مال رو چيه: راه‌هايي كه قديم‌ها براي عبور چهارپايان از مكان‌هاي صعب العبور ايجاد ميشد! به گفته برادر نازنين اينجانب كه مهندس معمارهستن جاده چالوس در قديم مال رو بوده !

كمك‌هاي فله‌اي، والا به خدا من يكي كه خب اساسن خنگ و كم هوشم بالاخره نفهميدم ما تو كدوم نسل و آبا و اجدادمون با فلسطيني‌ها و لبناني‌ها و عراقي‌ها و به تازگي ونزوئلايي‌ها برادر خواهر شديم ؟؟! تازه وقتي اين برادرهاي عزيز ( داداش بن‌لادن و عمو طالبان) ميزنن حرمين شريفين رو درب و داغون ميكنن؛ حاج‌خانوم‌هاي مكرمه ما براي نجات از آتش جهنم و پاك كردن اثرات غيبت و تهمت طلاهاشون رو ميبخشن تا اونجاها مرمت بشه آخه بلاهت تا اين حد ؟!!

مهاجرت هاي گله‌اي، خب خب خواهشن تا عصباني نشدين و متهم به توهين نشدم بگم كه  من خودم اصالتن " تهروني" نيستم ! واقعن يه نگاه به دور و برتون بندازين تهران ديگه داره يه كشور بين‌المللي ميشه! اينهمه آدم مخصوصن اونهايي كه تخصص ندارن و بدون پشتوانه مادي و معنوي در جستجوي بهشت گمشده ميان اينجا و .... روانشناسا ميگن ميان پديده مهاجرت  و بزهكاري‌ رابطه مسقيم وجود داره !!!!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پ.ن باید تا بیست دقیقه و چهل ثانیه دیگه سرکلاس باشم!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

 اول از همه برايت آرزو مي‌كنم كه عاشق شوي،

        و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد،

           و اگر اين‌گونه نيست، تنهاييت كوتاه باشد،

                 و پس از تنهاييت، نفرت از كسي نيابي،  

     آرزومندم كه اين‌گونه پيش نيايد ......

 اما اگر پيش آمد، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني،

 

 هم‌چنان برايت آرزو دارم دوستاني داشته باشي،

     از جمله دوستان بد و ناپايدار ......

         برخي نادوست و برخي دوست‌دار ..........

 كه دست‌كم يكي در ميانشان بي‌ترديد مورد اعتمادت باشد.

          و چون زندگي بدين گونه است،

 برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي ......

           نه كم و نه زياد، درست به اندازه،

 تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند،

          كه دست كم يكي از آن‌ها اعتراضش به حق باشد ...

                تا كه زياده به خود غره نشوي.

 

 و نيز آرزومندم مفيدفايده باشي، نه خيلي غيرضروري .....

            تا در لحظات سخت،

                 وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،

                      همين مفيدبودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

 

 همچنين برايت آرزومندم صبور باشي،

           نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي‌كنند ....

                                    چون اين كار ساده‌اي است،

 بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذير مي‌كنند ...

               و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.

 

 و اميدوارم اگر جوان هستي،

                  خيلي به تعجيل، رسيده نشوي ...

                        و اگر رسيده‌اي، به جوان نمايي اصرار نورزي،

                                      و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي ....

 چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است

                                                  بگذاريم در ما جريان يابد.

 

 اميدوارم سگي را نوازش كني، به پرنده‌اي دانه بدهي و به آواز يك

 سهره گوش كني وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر‌ مي‌دهد ...

                       چرا كه به اين طريق، احساس زيبايي خواهي يافت ...

                                                                            به رايگان ...

 

 اميدوارم كه دانه‌اي هم بر خاك بفشاني ...

                              هر چند خرد بوده باشد ...

            و با روييدنش همراه شوي،

                              تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.

 

 به علاوه اميدوارم پول داشته باشي، زيرا در عمل به آن نيازمندي

 و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي:

                                            "اين مال من است."،

                           فقط براي اين‌كه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است!

 

 و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي ...

                         و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي،

                                 كه اگر فردا خسته باشيد، يا پس‌فردا شادمان،

                          باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد ...

 

 اگر همه اين‌ها كه گفتم برايت فراهم شد،

                 ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم .......

 

                                                         

                                                               ويكتورهوگو                 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

ميان ماندن و رفتن!

 

پريروز با يكي دوتا از اساتيد و دبيران دوران تحصيلم تماس گرفتم تا روز معلم را تبريك بگويم و بعد از مدت‌ها، احوالي بپرسم كه يكي از استادانم خبردادند مي‌خواهند از مديريت گروه مترجمي دانشگاه (دوره ليسانسم ) كناره‌گيري كنند و ديگر مجله‌شان را چاپ نخواهند كرد و برنامه دكترا فعلن منتفي شده و طرح مركز پژوهش‌هاي ترجمه هم پا در هواست و .....( در عرض چند دقيقه چقدرخبرخوش!!! شنيدم ) به قول اینگیلیسی ها !no such luck البته ايشان مثل هميشه كلي اميدواري دادند كه مثلن مي‌شود در كشورهاي همسايه يا كشورهاي نزديك هم دكترا خواند و...  وقتي در مورد فرد جايگزين از ايشان سوال كردم دو نفر را اسم بردند كه در جا دود از سر اينجانب برخاست!! البته آنها هيچكدام افراد بدي نيستند ( زماني از استادانم بودند). اما نكته اينجاست كه مديريت يك گروه علمي نياز به فضایي دموكراتيك و مديري آزاد‌انديش دارد كه مي‌بايست توانايي جذب و organize  كردن افراد متعدد با طيفهاي فكري متفاوت را داشته باشد؛ همچنين مي‌بايست ظرفيت تحمل انتقاد و تاب پذيرش نظرات مخالف را نيز داشته باشد. البته اينها نظر شخصي است ولي فكر نمي‌كنم علم مديريت هم غير از اين‌را بگويد! قطعن چنين توانايي‌هايي را در افراد نامبرده نمي‌بينم فکر نمی کنم دیگر پاي رفتن به آن دانشكده را داشته باشم! حالا من می خواستم پیشنهاد بدهم دانشکده مربوطه یک "مدرسه تابستانی" مثل دانشگاه شریف راه بیاندازد و از اساتید خارجی برای برپایی کارگاه و برگزاری سمینار دعوت بکند و....خلاصه كلي كسل و ناراحت شدم از اينكه آرزوهاي علمي من و امثال من مثل شمعي دارد قطره قطره آب مي‌شود و فرومي‌چكد، ديگر چه بايد ميشد كه نشد تا باور كنيم که "نسل سوخته‌ايم" که استعدادهاي فراموش شده‌ايم، كه هيچكس براي ايده‌‌آل های ما تره هم خرد نکرد و جديمان نگرفت!!

مدت‌ها بود ميان ماندن و رفتن دچار ترديد بودم اما حالا ديگر به يقين بايد به "رفتن" بيشتر فكر كنم!!!

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 9 قبل از ظهر  توسط ف ج | 

 

«... مرا نهراسان

كه من بارها و هزاران بار

بي‌شاهد و شناسنامه

از شادي‌هاي كوچكم جدا شده‌ام

كه بارها و بارها بي‌نام و نشان

اسناد تنهايي خويش را امضا كرده‌ام

بي‌جوهر و مركبي

من چيزي براي هراس ندارم

وقتي رد پاهاي تو تا اتاق اضطراب من امتداد مي‌يابد

كسي كه از دلاشوبه‌ي ظلمت مي‌هراساني

گيس‌بريده‌اي است كه سهمش از عبور فصل‌ها

تنها هاشورهاي درهم و سياه است

زني كه ديروز در گوش چكاوك گفت:

من عاشقم.»

 

بخشی از شعر صبا واصفي – مجله زنان – مرداد 1386

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

پستي كه مدتها بود مي‌خواستم بنويسم.......

 

خيلي از دانشجوهاي دختر خواسته بودن چند تا كتاب خوب كه مناسب range   سني ۱۹
ـ۲۲ باشه معرفي كنم. اخيرن هم نازنين خانم ( از بازديدكننده‌ها ) خواسته بود قبل از برپايي نمايشگاه كتاب اين كار رو انجام بدم، مدتها بود تو فكر تهيه يه ليست بودم كه مسلمن نياز به زمان و فراغت داشت. فعلن ترجيه ميدم يه گروه از كتاب‌هارو اينجا بيارم كه مناسب اين سنه، تا بعد يه گروه ديگه‌رو معرفي كنم ....

براي جوونهايي تو سن و سال شما آشنايي با يكي دوتا از روشنفكرهاي معاصر ايراني از ضرورياته و پيشنهاد اكيد من در درجه اول كتابهاي شريعتي ( مخصوصن هبوط، زن يا همان فاطمه فاطمه است و طرحي از يك زندگي به قلم همسرش پوران رضوي) است همه كتابهاي دكتر شريعتي را نشر آگاه منتشر مي‌كند؛ البته من  كتابهاي شريعتي، جلال و سيمين را دوره دبيرستان خوندم و بعد هرچي از سيمين چاپ شد مثل جزيره سرگرداني و ساربان.... رو دنبال کردم. در درجه دوم كتاب‌هاي محمد علي اسلامي ندوشن كه من آزادي مجسمه و گفتيم و نگفتيم رو خوندم، كتابهاي ايشون رو انتشارات ايران بين منتشر كرده. اولين روشنفكر خارجي كه قبولش دارم ويل دورانت و كتاب لذات فلسفه اون هست كه وقتي به سن و سال شما بودم خوندمش و تاثیرش رو هنوز هم احساس می کنم. 

 

تو اين سن و سال بايد و قطعن بيشتر با مسائل اجتماعي كه همه روزه هممون باهاش درگير هستيم آشنا بشيد و سفارش اكيد من كتاب جامعه شناسي خودماني به قلم روان حسن نراقي نشر اختران هست كه جلد دوم اون هم با عنوان پي نكته‌هاي جامعه شناسي خودماني چاپ شده. همينطور كتاب سازگاري ايراني به قلم مرحوم مهدي بازرگان ( انتشارات؟؟) و نجات به قلم علي محمد ايزدي ( انتشارات؟؟).

 

در زمينه كتابهاي روانشناختي و مهارت زندگي يك عاشقانه آرام نادر ابراهيمي، نشر روزبهان براي جهت دادن به احساسات و عواطف بسيار مفيد است، همچنين زنان خوب به بهشت مي‌روند، زنان بد به همه جا مي‌رسند ( مترجم علي كاوه با مقدمه علي شميسا نشر: گفتمان خلاق). زبان فرشتگان ( شرحي بر پيامبر جبران خليل جبران) نشر نگارستان كتاب و ترجمه مسيحا برزگر.تعريف كتاب داشتن و بودن اريك فروم رو زياد شنيدم ولي هنوز وقت نكردم بخونم!!

 اگر ميخواهيد شعر بخونيد حتمن اول زندگينامه معتبر شاعر را بخونيد تا با پيشينه فكري اون آشنا بشيد بعد شعرها و نقد و تحليل اونها رو همزمان بخونيد؛ مثلن در مورد سهراب سپهري كتابي هست با نام سهراب مرغ مهاجر به قلم خواهرش پريدخت( نشر طهوري) در مورد فروغ فرخزاد هم آقاي ناصر صفاريان فيلمي ساختن با عنوان سرد سبز 

 

اگر اهل رمان ( نگيد رمٌان، رمٌان در زبان عربي يعني انار!!) هستيد، بهترين گزينه ناتور دشت سلينجر،نابغه ادبيات آمریکاست كه آقاي احمد كريمي يك ترجمه بي‌نظير از اون ارائه دادن( نشر ققنوس) عادت مي‌كنيم زويا پيرزاد گزينه بسيار خوبيه و بادبادك باز خالد حسيني ( نشر مرواريد) كه هنوز نخوندمش و قراره تابستون بخونم، از عشق و مرگ سيامك گلشيري نشر مركز يا قطره (درست خاطرم نيست!!) به خاطر نگاه خاصش به مسائل زنان در اين مجموعه، مي‌تونه گزينه‌ خوبي باشه! فعلن در اين سطح پيشنهاد نمي‌كنم از عباس معروفي چيزي بخونيد دليلش هم تكنيكهاي پيچيده ادبي به كار رفته تو آثارشه، هميشه به دانشجوها ميگم وقتي 20-30 تا كتاب خونديد بعد بريد سراغ كارهاي معروفي مخصوصن سمفوني مردگانش كه يك رمان تمامن سورئاله و پيچيدگيش باعث ميشه از لذت ادبي اثر محروم بشيد، همچنين سال بلوا! اما در مورد آثار زنده ياد احمد شاملو نظرم درست عكس اينست همه آثارش مفيد هستن!  

  

مطالعه مجلات خوب و غني مي‌تونه در تغيير ديدگاه‌ها موثر باشه به شرط اينكه ارشاد اونهارو قلع و قمع نكنه؛ مجلاتي مثل زنان، كيان و .... كه متاسفانه از بدشانسي شما ديگه چاپ نميشن اما مجلات اينترنتي خوبي هستن كه با يه كم سايت گردي ميتونين پيداشون كنين!

 

و اما از من مي‌شنويد اين كتابهارو نخونيد:

كتابهاي كيلويي روسي كه هيچ وقت نخوندم و دچار خلاء مطالعاتي هم نشدم!! مردمي با پيشينه غني تاريخي ولي دولتمرداني بي‌كفايت كه باعث شده ادبياتشون انعكاس بلاهت اونها و فلاكت مردمشون باشه! از وطني‌ها آثار غلامحسين ساعدي رو نخونيد چون ما فعلن به اندازه كافي نا‌اميد و بدبين شديم و هستيم !! چند سال پيش كه كتابهاشو خوندم كلي افسرده شده بودم!! همچنين اصلن طرف كتابهاي هدايت مخصوصن بوف كور نريد كه نه از تكنيكش سردر مياريد نه محتواشو مي‌فهميد، ايضا آثار كافكا كه هدايت خيلي تحت تاثير اون بود!! ديگه از اين دست كتابهاي : در يك روز مدير شويد و در چند روز پولدار شويد و يا چگونه زن دلربايي باشيد و از اين مزخرفات كه باعث تنزل طبع و سليقتون ميشه و به جز اتلاف وقت و انرژي ثمري نداره!

 

كلام آخر

معتقدم كتاب خريدن و خوندن مثل همه چيزهاي ديگه امري سليقه‌ايست اما در كنارش معتقدم سليقه رو هم ميشه ارتقاء داد، حتي‌الامكان به جاي خريد كتاب ( به استثناء كتابهاي مرجع و ارزشمند) به كتابخانه مراجعه کنید تا با طيف وسيعي از كتاب‌ها آشنا بشيد. يه سفارش ديگه اينكه هر وقت فيلم خوبي ديديد حتمن نقدهاي مربوط به اون رو در مجله وزين فيلم بخونيد!

 داشت يادم ميرفت، فهرستي از تازه‌هاي رمان رو اينجا ببينيد!   

http://2chakavak.blogfa.com/

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

فرع مطلب:

 

 البته بهتر بود مي‌گفتم "فروع" مطلب چون دو تا مورد رو بايد بگم. اول: server بلاگفا در ميان serverها رتبه اول رو كسب كرده، به همه بلاگفايي‌ها تبريك ميگم همچنين به آقاي شيرازي مدير بلاگفا و همكارانشون.

 

دوم: ايشون (آقاي شيرازي) تو وبلاگشون سفارش كردن براي نوشتن مطالب در وبلاگ حتي‌الامكان از فونت ريز استفاده كنيم! ما هم مي‌گوييم "چشم" ولي نه خيلي ريز !! چون موقع خوندن مطالب ريز چشمام اذيت ميشه، فكر مي‌كنم ديگران هم همينطور!

  

يه پست بدآموز‌ !

 

هفته پيش بچه‌هاي يكي از كلاس‌ها امتحان midterm داشتن، طفلكا بايد تو اين روزهاي مست‌كننده بهاري امتحان ميدادن! خب البته ما هم به نوعي اين روزها رو گذرونديم. از قضا يكيشون داشت تقلب مي‌كرد، بهش تذكر دادم و باز ادامه داد؛ نهايتن متوجه شدم با موبايل و با چه فلاكتي داشته سوالات رو مي‌خونده و يكي از اون ور جواب‌ها رو مي‌گفته! اينم سوء استفاده از تكنولوژي! امان از اين بچه‌هاي متقلب! البته بايد بگم كه انصافن امتحانشون سخت بود و من از خودم پرسيدم اگه امتحانشون آسون‌تر بود بازهم تقلب مي‌كردن؟ نمي‌دونم چرا نسبت به آدمهاي متقلب يه حس بدي دارم !! احساس مي‌كنم اينها تو همه مراحل زندگيشون از كوتاه‌ترين و بدترين راه براي رسيدن به اهدافشون استفاده مي‌كنند و متقلب بودنشون به درس و امتحان محدود نميشه؛ بدتر اينكه اين جور آدم‌ها با دور زدن ديگران اونها رو به نوعي ابله و خودشون رو بسيار زرنگ به حساب مي‌یارن که اين هم برام چندش‌آوره!! اين فرضيه رو هم كه ميگه انحراف و خلاف در افراد ژنتيكيه قبول ندارم چون آدم ميتونه اصلاح ژني انجام بده يعني حتي اگه هفت پشتش هم خلاف‌كار و متقلب بوده باشن، ميتونه انقدر رو خودش كار كنه تا تبديل به يه فرد مقبول بشه و من اسم اين و ميذارم "رشد". يه جور از ناسوت به لاهوت رسيدن كه مسلمن در متون ادبي و عرفاني نمونه‌هاي كمي نداريم!

 

ياد دوران دانشجويي افتادم. در هيچكدام از دوران تحصيل اهل تقلب نبودم، نه اينكه فكر كنيد ژست مي‌گيرم و اينا، اصلن جربزه اين كار رو نداشتم! خب تقلب يه كار high risk بود و من هم كه به اندازه كافي آدم استرسي بودم (موقع امتحان !! ) ديگه اينكه تقلب دل و جرات خاصي شبيه قاچاق مواد مخدر و سرقت مسلحانه از بانك مي‌خواست كه من به شدت در اين مورد بزدل بودم ( حالا چرا "بز" دل، يعني حيوون ترسوييه!؟) تصور كنين استاد مربوطه مچ تون و موقع تقلب بگيره، از تصورش هم نفسم بند مياد! ( ديدين چقدر ترسوام؟؟ ) معتقدم "ترس" يه جاهايي خوب هم هست، جلوي خيلي از خطاها و لغزش‌هارو مي‌گيره!

ياد يكي دوتا از همكلاسي‌هاي دوره ليسانس افتادم. يكيشون كه يه متقلب تمام عيار بود ( منظورم تقلب امتحانه!) دستهاشو تا بازو مي‌نوشت، يا نكات مهم رو روي نوارهاي كاغذي به ابعاد 5/1 در 10 يا 20 سانتي مي‌نوشت و بالاخره با يه نمره قابل قبول درسهارو پاس مي‌كرد. يادمه يه روز بهش گفتم تو كه اينهمه وقت ميذاري براي نوشتن خب همين وقت و بذار براي خوندن درسها. گفت: " مشكل من همون خوندنه كه حالش نيست!" مورد ديگه كه جالب هم بود اينكه يكي از دختراي كلاس از يكي از پسراي كلاس ( هر چي تلاش كردم اين جمله رو طوری بنویسم كه دوتا "از" نيارم نشد!) به شدت متنفر بود، دليلش يادم نيست، سر جلسه امتحان "نقد ادبي" دكتر ارباب شيراني كه خيلي هم سخت بود دختره بر اساس شماره صندلي درست مي‌افته كنار پسره! و تو چند تا از سوالاي سخت‌تر دست به دامن ( چه اصطلاح فمينيستي! آقايون كه دامن نمي‌پوشن، البته به استثناء نوع اسكاتلندي!) * اون ميشه و پسره هم مثلن جوانمردي به خرج ميده و كمكش ميكنه كه البته هيچ كدوم نمرات جالبي نگرفتن!( آخرش هم فيلم هندي نشد و باهم ازدواج نكردن!!)

يه چيز ديگه اين‌كه مثلن من دانشجوي درس‌خوني بودم همين مايه دردسر بود! چراكه اهالي تقلب حسابي دورو برم مي‌پلكيدن و من هر چي مي‌گفتم كه مي‌ترسم و اين كارا چيه! مي‌گفتن تو فقط يه جوري بشين كه ما ورقه تورو ببينيم، منم بالاخره راضي ميشدم در غير اينصورت انگ خائن بودن و صفاتي از اين قبيل بهم نسبت داده مي‌شد! ولي معمولن چيزي عايدشون نمي‌شد چون من انقدر تند تند و بد خط مي‌نوشتم كه نمي‌تونستن بخونن و  بعد از امتحان كلي سرم غر مي‌زدن كه اين چه خطيه؟ ورقه امتحانه يا نسخه دكتر! ( امتحانات ما همه به انگليسي بود).

 

 از شوخي و خاطره تعريف كردن كه بگذريم:

 

نكته مهم اينه كه با تمام نكات امنيتي كه سر جلسه امتحان رعايت ميشه و كلي خدم و حشم فراهم ميشه باز گريزي از تقلب نيست كه نيست! اصلن چرا فقط امتحان رو در نظر بگيريم ؟! در تمام جوامع سيستم امنيتي كشور رو تجهيز ميكنن تا ضريب خطا پايين بياد باز گريزي از خطا نيست!  همينه كه من در مورد همه چيز به وجدان بيشتر از پليس اعتقاد دارم!! بهتر بود مي‌گفتم "وجدان بيدار" چون وجدان هم بعد از مدتي بر اثر كثرت و تكرار خطا و گناه حساسيتش رو از دست ميده و گاهي براي هميشه خاموش ميشه!

 

* يكي از آشنايان كه به اسكاتلند سفر كرده بود ميخواسته براي خانمش از اون دامنهايي كه آقايان اسكاتلندي مي‌پوشن بخره! كه منصرف ميشه چون به پول ما يه چيزي حدود 300 هزار تومن ميشده!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 1 بعد از ظهر  توسط ف ج | 

 

تو اينترنت دنبال شاعر اين شعر مي‌گشتم :

  

 زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
    
 هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
    
  صحنه پيوسته به جاست
    
  خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد

 

به اين مطلب برخوردم و کلش و از اینجا برداشتم  : http://www.magiran.com/

 

شاعر شعرهاي اميد و مهاجرت ژاله اصفهاني درگذشت


ژاله اصفهاني، شاعر ايراني، روزجمعه در بيمارستاني در لندن درگذشت. او با وجود اين كه بيش تر عمر خود را درمهاجرت گذرانده بود به دليل محتواي مبارزه جويانه شعرهايش در ميان روشنفكران ايراني و كساني كه براي آزادي و دموكراسي مبارزه كرده اند، نامي آشناست.
    
 ژاله اصفهاني 86سال پيش يعني در سال 1300 شمسي در شهر اصفهان به دنيا آمد. پس از به پايان رساندن تحصيلات ابتدايي و متوسطه در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران به تحصيل پرداخت و در سال 1326 در سن 25 سالگي به همراه همسرش ناگزير به مهاجرت از ايران شد و به اتحاد جماهير شوروي رفت. در نخستين بخش زندگي خود در مهاجرت دوره پنج ساله ادبيات را در باكو به پايان رساند و با آموختن زبان آذربايجاني بيش از هزار بيت از سروده هاي سخنوران كلاسيك و معاصر آذربايجان را به شعر فارسي برگرداند. نخستين مجموعه شعر او با عنوان گل هاي خودرو در سال 1322 منتشر شد. سپس درسال 1333 همراه همسر و دو پسر خود براي ادامه تحصيل به مسكو رفت و در سال 1339 با درجه دكترا در رشته ادبيات از دانشكده دولتي لامانوسف مسكو فارغ التحصيل شد. با آغاز كار علمي در انستيتوي ادبيات جهان ماكسيم گوركي رساله اي به نام نيما يوشيج، پدر شعرنو پارسي به زبان روسي در مسكو منتشر كرد. اين كتاب نخستين اثري است كه در روسيه درباره نيما به چاپ رسيد.
    
 اصفهاني در سال 1333 در مسكو مدرك دكترا گرفت. او پس از انقلاب اسلامي به ايران بازگشت ولي پس از مدت كوتاهي دوباره از ايران مهاجرت كرد، ولي اين بار به غرب و در لندن مقيم شد.
    
  مجموعه اي از شعرهاي او در سال 1344 با عنوان «زنده رود» در مسكو منتشر شد. از ژاله اصفهاني تا به حال كتاب هاي «اگر هزار قلم داشتم»،« البرز بي شكست»، «اي باد شرطه»، «خروش خاموشي»، «سرود جنگل»، «ترنم پرواز»،« موج در موج» و «شكوه شكفتن» منتشر شده است.
    
 ژاله اصفهاني را بسياري از صاحب نظران با عنوان «شاعر اميد» معرفي كرده اند و اين در ميان عنوان هاي ديگري كه مي تواند مبين جنبه هاي مختلف شعر او باشد، عنوان بسيار مناسبي است، زيرا او حتي در شعرهايي كه از دردمندي هاي انسان روزگار خود سخن مي گويد، همدردي مي كند اما از درد نمي نالد. ژاله اصفهاني در يكي از شعرهايش با عنوان «قطار»آورده است:
    
    مي دود آسمان/مي دود ابر
    
    مي دود دره و مي دود كوه/مي دود جنگل سبز انبوه
    
    مي دود رود/مي دود نهر
    
    مي دود دهكده/مي دود شهر
    
    مي دود، مي دود دشت و صحرا/مي دود موج و مهواره و ماه
    
    مي دود زندگي خواه و ناخواه/من چرا گوشه اي مي نشينم
    
    مي دود موج بي تاب دريا/مي دود خون گلرنگ رگ ها
    
    مي دود فكر/مي دود عمر
    
    مي دود مي دود مي دود راه
    
 ژاله شعر خود را مي گويد و سبك و شيوه كلام او در هر شعر درخور مضمون اوست. با اين كه حدود شش دهه، همواره سرودن شعر را دنبال كرده است، هنوز هم وقتي كه شعر تازه اي از او مي خوانيم، در آن رنگي و آهنگي از خستگي انديشه اي و احساسي نمي بينيم. انگار كه روح ژاله همچنان در شعرش جوان و بيدار و تازه نفس مانده است.
    
 در اين تعهد، ژاله زندگي را صحنه هنرمندي خود مي داند و با آگاهي از اين كه هر كسي نغمه خود را مي خواند و از اين صحنه خارج مي شود، نغمه هايي را مي پسندد كه مردم به ياد مي سپارند و بديهي است كه مردم براي زندگي روحي و معنوي خود چيزي مي خواهند كه طبيعي باشد، انساني با