![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
«آدمی پرنده نيست
تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود سرنوشت برگ دارد آدمی برگ، وقتی از بلند شاخهاش جدا شود، پايمال عابران کوچهها شود» علی تاش شاعر افغان این شعر زیبا رو از وبلاگ سهیل خان! برداشتم، گرچه هیچوقت به مهاجرت از این زاویه نگاه نکردم و معتقدم گاهی مهاجرت میتونه پر پرواز آدمهایی باشه که سودای پرواز دارن. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 11 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
Beyond Borders برای تحقیقی که مشغولش هستم نیاز به منابعی دارم که خب در داخل کشور نیست. از بروشورهای ناشرانی که تو کنفرانسهای بین المللی دستم داده بودن چندتایی رو که مرتبط با موضوعم هست انتخاب میکنم و برای بدست آوردنشون کفشهای آهنین رو می پوشم! ! اولین راه میتونه خرید آنلاین باشه که ما ایرانیها credit card بین المللی نداریم و نمیتونیم order بدیم ...!! خب این مورد حذف میشه. یکی از کتابها قیمتش 100 یورو هست = حدودن 200 هزار تومن! خب چاره ای نیست در راه علم و دانش ...!! اولین فکری که به نظرم میرسه به یکی از دوستان هم رشته ای که در انگلستان درس میخونن ایمیل میزنم و مثل همیشه با لطف و مهربانی قول تهیه کتاب رو میدن اما زمانی که میتونن کتاب رو بفرستن تقریبن دیره و تا اون موقع نمیتونم دست رو دست بزارم. تو سایت ناشر مربوطه میگردم بلکه نماینده ای چیزی تو ایران داشته باشن ، خوبه دارن! نشر " کوکب" شماره شو برمیدارم و هر چی زنگ میزنم ظاهرن خانم منشی تمایلی به جواب دادن تلفن ندارن!!! ایمیل میزنم به یکی از اساتید دانشگاه امپریال که بخش اعظمی از دانش و موفقیتم تو تحقیقاتم رو مدیون ایشون هستم؛ کاملن در جریان محدودیتهای ما ایرانی ها هست ، پیشنهاد میکنه به نویسنده کتاب مورد نظر که یک استاد خانم و مدرس دانشگاه بارسلونا هستن ایمیل بزنم و قول میده که اونو در جریان بزاره. برای خانم دکتر ایمیل میزنم و توضیح میدم که تو کنفرانس قبلی تو workshop ایشون شرکت کردم و فکر نمیکنم بادشون باشه کی هستم!! دو ساعت بعد ایمیل رو جواب میده کوتاه و مختصر: " البته که یادم هست کی هستی، آدرست رو بنویس کتاب رو برات میفرستم" !!! از خوشحالی اشک تو چشمام جمع میشه، خدارو شکر!! تو جواب ایمیلش کلی تشکر میکنم و مینویسم: It is proved that knowledge can even cross any restrictions set by politics" به لطف اهالی علم عزیز اون ور آبی که زمانی به ما ایرانیا گفته میشد لامذهب و خدانشناس و بی عاطفه و اجنبی هستن و با ما دشمنن و نمیخوان ما پیشرفت کنیم محدودیت های هموطنان دلسوز و خداشناس و متعهد و باعاطفه مون رو کنار میزنیم و پیش میریم. حالا منتطر دریافت کتاب هستم. احتمالن تا مدتها نتونم بیام اینجا و بنویسم. روزهای بهاری گوارای وجودتون. تا بعد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 7 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
پراکنده های بهاری * لحظات تحویل سال در حال تکمیل آیتمهای جامانده ی هفت سین یک چشمم به برنامه های تحویل سال تلویزیون و ماهواره بود، بی بی سی آدمهای مهمی مثل مسعود بهنود و سوسن تسلیمی و ...رو جمع کرده بود و هر کدوم تبریک و شادباش... شبکه من و تو که کلن پاتوق جوون ترهاست یه سری مهمان جوون هنرمند و شاعر رو جمع کرده بود و هر کدوم میخوندن و میزدن و حرکات و موزون و .... شبکه های خودمون هم هر کدوم به فراخور با فرزاد حسنی و احسان امیرخانی گذران امور میکردن همینطور شبکه ها رو میچرخوندم تا ببینم هر کدومشون چی تدارک دیدن. اینهمه تشتت و پراکندگی!! یه عده از شبکه ها تو اروپا، یه عده تو آمریکا، بعضی ها دوبی و ... ما ایرانیها همین جور پخشیم تو کل دنیا فکر نمیکنم هیچ ملیتی به اندازه ایرانیها تو دنیا پخش و پلا باشن. مهاجرت یه امر جهانی و متداوله و همیشه هم در طول تاریخ بوده همه اینها درست اما چی میشد همه یا حداقل خیلی از اونهایی که الان خارج از کشورن اینجا تو سرزمین خودشون مراسم ملیشون رو برگزار میکردن؟ حالا هر کدوم به سبک و سیاق خودشون ماهم هر کدوم به فراخور سلیقه و اعتقاداتمون تماشاشون میکردیم. * اس ام اس های فله ای ! در گیر و دار تولد این پسره ( تو نوشته های وبلاگ پسرم رو این پسره مینامیم!!) که میام و میرم و کم و کسری ها رو تکمیل میکنم اس ام اس های نوروزی ادامه داره و من تقریبن خیلیهاشون رو بی جواب گذاشتم. یکی که با حروف فینگیلیش هم نوشته شده متن جالبی داره با عجله فورواردش میکنم برای عده ای غافل از اینکه اون دوست محترم انتهای پیام داخل پرانتز اسمش و نوشته! و جواب دوستان دریافت کننده ی این سوتی: _ تغییر اسم دادی؟( آیکن چشمک ) _ ای بابا ! یه زحمت میکشیدی اون پرانتزو پاک میکردی بعد میفرستادی!! _ ها ها ها !!! چه جالب !! و الا آخر و اسباب خنده و شوخی، تا من باشم اس ام اس فله ای نفرستم. * اس ام اس های باحال یکی از دوستان اس ام اس زده: _ حواسم را هر جا که پرت کنم حوالی تو می افتد. طبق معمول پسره فضولی میکند و میخواند و : ایول مامان چه اس ام اس باحالی!! روزهاتون قرین شادی و شبهاتون قرین آرامش |
|
+ نوشته شده در
جمعه 4 فروردین1391ساعت 7 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
بهاری دیگر آمده است آریاما برای آن زمستانها که گذشت نامی نیست نامی نیست زنده یاد احمد شاملو
همینطور که دارم تقویمهای رومیزی و دیواری و جیبی رو جمع میکنم ( اصولن آدم اهل تقویم و ساعت هستم؛ سر جمع سه تا ساعت مچی دارم و 6 تا ساعت دیواری تو خونه داریم که البته یه چندتایی کادو هستن!) و تو کیسه زباله های خشک میندازم حس خوبی ندارم، لابه لای ورقهای اونا ساعتها، روزها و آدمهایی رو جا میذارم که هر کدوم ردپایی تو روحم گذاشتن و رفتن... عنوان این مطلب قرار بود " زمستان سخت باشه" واقعن سخت! زمستون امسال انقدر سرماخوردگیم طولانی شد که به اندازه جیره چند سال مریض و بدحال شدم،سرفه های ساده ای که به برونشیت ختم شد و عکس ریه و اسپری و تاکید پزشک مبنی بر استراحت و دوری از هوای سرد و باد....و چقدرهم که امسال تهران اصلن بادی نوزید!!! جنابان توده های باد اینجا رو با منجیل و قزوین بدجوری اشتباه گرفته بودن. همه اینها منتهی شد به زار و نذار!!! شدن من و بدن درد مزمن و حتی پوست درد و مو درد!!... برای آدمی با آستانه تحمل درد پایین و اهل آه و ناله های بسیار همین یک اشاره و تک سرفه کافی بود. کلی عقب افتادن از برنامه ها و تغییر صدا... کلن یادم رفته صدام چه جوری بود و به هر کدوم از دوستان که زنگ میزنم و نمیشناسنم!!( به لحاظ دستوری درسته دیگه؟ )کلی سر کارشون میذارم...همه اینها نتیجه این زمستان سخت بود. این مریضی طولانی باعث شده که فعلن و احتمالن تا مدتهای مدید از هرچی برف و زمستونه متنفر باشم . همسر محترم رو راضی کردم تا امسال رو تهران بمونیم و از خلوتی خیابونها لذت وافر ببریم در رانندگی. طبق معمول هر سال که فقط یکبار درسال اونهم طی تعطیلات رخوت آور نوروز به سینما میرم بازهم خواهم رفت و فیلم خواهم دید، احتمالن فیلم " چیزهایی هست که تو نمیدانی" با بازی علی مصفا و لیلا حاتمی. و کلی ویژه نامه های نوروزی روزنامه های شرق و ایران و همشهری و جام جم که طبق عادت هر سال میگیرم و مطالبشون تقریبن بی نظیرن. و سی دی های دکتر فرهنگ هولاکویی ( خشم و عصبانیت و تعلیم تربیت کودکان و نوجوانان سری 13 تا 19 سال، اگه خواستین تهیه کنین: انتشارات ما و شما، : خیابان گیشا، خیابان بغل بازارچه! آدرس دادنی بسیار کامل!!) و مجله فیلم که هر سال فقط شماره نوروزش رو میگیرم اونم برای بهاریه های خوندنیش. دیگه اینکه یکی از دوستان بسیار عزیز که سال پیش به کانادا مهاجرت کرده بود برای تعطیلات اومده ایران و قراره دیداری داشته باشیم پس از یک سال دوری که به من بیشتر سخت گذشت و احتمالن اون مشغولتر از اون بوده که دلش برای کسی تنگ بشه! به نظرم همه اینها برای یک مریضی که قاعدتن می بایست دوره نقاهت رو بگذرونه کاملن فرصت استراحت بده و سرفه هاشو کمتر کنه! سال
90 سال بسیار خوبی بود، واژه " خوب" در معادلات ذهنی من معادل است با
نزدیکتر شدن به اهداف و رشد طبق تعاریف شخصی خودم. از این منظر ( یا به قول
اینگیلیسیها from this perspective) سال پرباری بود خدارو شکر و امیدوارم
عقب موندگیها از برنامه هام در سال 91 جبران بشه. همچنین امیدوارم شما دوستانی که لطف میکنین و سر میزنید و نوشته های وبلاگ رو میخونیند سالی پر از عشق، امید و آفرینش پیش رو داشته باشید، از صمیم روح و قلب دستانی پر از آرزوهای مادی و سرهایی پر از سوداهای موفقیت براتون آرزو میکنم. ایام به کام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 9 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
هشتم مارس روز جهانی زن مبارک! شعار امسال : “Show your hands, show your heart” ************** Maya Angelou : Each time a woman stands up for herself, without knowing it possibly, without claiming it, she stands up for all women |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
پراکنده ها...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 4 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
تعطیلات هفته پیش همچنان مریض و سرما خورده و سرفه کنان و تب خال زنان... راهی سفر زمستانه به شمال شدم ... هر چی در منابع گشتم ضرورت این سفر را نیافتم! اینهم عکسهایی که البته با گوشیم گرفتم و کادرها و تنظیمات اونها تابع تکانهای یک عکاس سرفه کن و عطسه کن بوده! که گاهی مجبور بوده فقط با یک دست عکاسی کند!! " دریای مواج ساحل نوشهر"
" تله کابین نمک آبرود"
" ارتفاعات مه آلود و سرد در عین حال زیبای نمک آبرود"
"طبیعت نمک آبرود"
" جاده چالوس" زیبایی های جاده چالوس انقدر بیشماره که میشد با 200، 300 تا عکس از زوایای مختلف اونهارو به تصویر کشید و من به همین بسنده کردم....!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 بهمن1390ساعت 4 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
کل تعطیلات چند روزه ی هفته پیش رو سرفه کنان و خس خس کنان و بی حال و بی رمق به خوندن کتاب جالب "بیشعوری" (Asshole No More: A Self-help Guide for Recovering Assholes-and Their Victims) که یکی از دوستان عزیز برام میل کرده بود، گذروندم. کتاب از ارشاد مجوز چاپ نگرفته و باید فایل رو از این آدرس لود کنید http://s1.picofile.com/file/6672578468/Bishoori.pdf.html البته مترجم، آقای محمود فرجامی سایتی رو برای لود کردن نسخه کم حجم اون راه اندازی کردن : http://www.debsh.com/asholism این آدرس فیلتر میباشد!!! اما آدرس بالایی قابل دسترسی است. بخشهای مختلف کتاب پس از مقدمه: تعریف بیشعوری، ماهیت بیشعوری، شدت بیشعوری، انواع بیشعورها( اجتماعی، تجاری، مدنی، عرفان باز، دیوان سالار، بیچاره، شاکی،) وقتی جامعه بیشعور میشود، زندگی با بیشعورها ( کار، دوستی، ازدواج، با بیشعورها) بیشعور مادرزاد، راه نجات . نویسنده در مقدمه میگوید: " بیشعوری مهلک ترین عارضه ی کل تاریخ بشریت است که تاکنون راهکارهای علمی برای مقابله با آن ارائه نشده است. بیشعوری حماقت نیست و بیشتر بیشعورها نه تنها احمق نیستند که نسبت به مردم عادی از هوش و استعداد بالاتری برخوردارند. خودخواهی، وقاحت و تعرض آگاهانه به حقوق دیگران که بن مایه بیشعوری است بیشتر از سوی کسانی اعمال میشود که از نظر هوش و معلومات، موقعیت اجتماعی و سیاسی و وضع مالی اگر بهتر از عموم نباشند، بدتر هم نیستند. .... واقعیت دردناک آن است که در طول تاریخ مسببان بیشترین آسیب هایی که بشریت متحمل شده است آدم های بیشعور بوده اند و نه آدمهای نادان. جنایت کاران بزرگ تاریخ همگی آدمهایی باهوش و سخت کوش بوده اند که حاصلضرب استعدادهای شخصی متعدد مثبت آنها با خودخواهی، تعرض به حقوق دیگران و رذالت های منفیشان از آنها بیشعورهای عظیم و مخوفی ساخته که دنیایی را به آتش کشیده اند. در دنیای مدرن و با بالا رفتن سطح آموزش در سایه ی این تفکر نادرست که سواد و آگاهی الزاما رفاه و فرهنگ عمومی را در پی خواهد داشت، بیشعورهای بسیار بیشتری تولید شده و به بهره برداری رسیده اند. تنها کافی است نگاهی گذرا به ایدئولوگ ها و نظریه پردازان و حتی آدم کش هایی که از بطن دانشگاه های معتبر جهان رشد یافته اند و آمار قربانیان آنها بیندازیم تا صدق این مدعا ثابت شود. بله ! دنیا به کام بیشعورهاست و گویی سالهاست که بیشعورهای جهان متحد شده اند."
برچسبها: کتاب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 بهمن1390ساعت 11 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
ماجراهای من و پسرم
* در حالیکه پشت جعبه فیلم " ورود آقایان ممنوع" را میخواند و به واژه " فمینست " بر میخورد _ مامان فمینست یعنی چی؟ من: یعنی کسی که از حقوق زنان دفاع میکنه. _ یعنی وقتی شما میخوایین هر ماه به خاطر شغلتون پول بگیرین میان ازتون دفاع میکنن!!؟؟ * از بیرون می آیم و منتظر تماس خواهرم هستم _ خالت زنگ زد؟ _ آره _ کی؟ _ ساعت پنجه مایل به شیش! _ دقیقن کی؟ _ دقیقش و نمیدونم نزدیک ساعت شیش بود! * اول سال تحصیلی به مدرسه کمک مالی کردیم و ظاهرن بازهم نیاز به کمک داشتن و خبر دادن _ مامان چقدر به مدرسه کمک میکنیم؟ _ ما اول سال کمک کردیم. روز بعد _ ببین مامان، امروز خانممون پرسید چرا به مدرسه کمک نمیکنید منم مجبور شدم بگم ما وضع مالیمون خوب نیست!!! _ خب راستشو میگفتی، چرا دروغ؟ _ آخه شاید باور نمیکرد و فکر میکرد دروغ گفتم! _ تو راستشو می گفتی چیکار داشتی به باور کردن یا نکردنش. * باهم صرف فعل درس فارسی را تمرین میکنیم _ من ضمیرهارو میگم تو فعل " رفتن" رو برای هرکدوم اونا بگو؛ من _ میروم _ تو _ میروی او _ میرود _ ما _ دیگه بقیش و همینطوری بگیر برو تا آخر...!! * دکتر محسن فاطمی در برنامه " این شبها" درباره " کسب کمالات انسانی" صحبت میکند و من سراپا گوش. _ مامان یه چیزی بگم _ چند دقیقه بعد _ نه یادم میره ها! _ بگو _ میدونی امروز تو سوپر چی دیدم؟ _ چی؟ _ شیر گاومیش! به جون خودم راس میگم، بخریم؟ تو دانستنیها خوندم که شیر گاومیش خیلی مفیده! _ باشه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 دی1390ساعت 6 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
ماراتن- Woman طی چند روز گذشته در حالیکه زندگی با آرامش به روند روزمرگی خودش ادامه میداد ، هم عالم و آدم به اتفاق تصمیم گرفتن به امرخطیر ترجمه بپرداذن! روز شنبه اول وقت ایمیلی دریافت کردم که گویا 50 ، 60 ماه پیش رزومم رو برا ی جایی که مترجم مطبوعاتی میخواستن فرستاده بودم و خودم هم یادم نیست که دقیقن کی بود!! و اونها گویا به جهت مشکلات اداری از ادامه فعالیت بازمونده بودن و حالا برآن شده بودند تا مترجم استخدام کنند و طی ایمیلی خواسته بودن یه متن 500 کلمه ای !!!! ( حدودن 2 صفحه) سرچ و ترجمه کنم و براشون بفرستم. همینطور که مشغول خوندن ایمیل بودم از جاهایی که باهاشون همکاری میکنم تماس گرفتن که زود باید کارها رو تحویل بدی و ما منتظریم....روز بعدش در حالیکه به شدت در حال ترجمه بودم، دوست عزیزی تماس گرفت که به کمک چند تا از دوستان دیگه NGO و سایتی در باره معرفی فرهنگ ایران راه اندازی کردن و خوشحال میشن باهاشون همکاری کنم! و براشون مقاله بنویسم....و همون شب دوست بسیار عزیز دیگری تماس گرفتن و گفتن که میخوان امتیاز تاسیس یه مجله رو از ارشاد بگیرن که چون درباره ترجمه و ویرایش خواهد بود باید مدرک مرتبط باشه و مدرک من برای این کار میتونست مورد استفاده باشه و امتیاز هم قاعدتن باید به نام صاحب مدرک صادر بشه و این مسلزم پرکردن یه سری فرم تو سایت ارشاده!!! روز بعدش در حالیکه برای آخرین مراحل امتحان کلاس کامپیوتر آماده میشدم از مرکزی که چند سال قبل باهاشون همکاری میکردم تماس گرفتن که ما باز به شما نیاز داریم و لطف کنین شرایط همکاریتون رو در شرایط فعلی بفرمایید....و اگر تونستین در چند روز آینده سری به ما بزنید..... روز بعدش بعد از ماه ها انتظار که پروپوزال کتابم رو برای چندتا ناشرخارجی فرستاده بودم یکیشون درست هفته گذشته تصمیم گرفته بود تصمیم بگیره! کتاب رو چاپ کنه یا نه!! یه سری اطلاعات خواسته بود و یه کتاب مرتبط با موضوع رو هم فرستاده بود که مطالعه کنم و نظرمو بدم.....!!! ( طی یک تا دو روز) ..... کلاس دانشگاه، جلسات آخرش بود و من خوشحال که حداقل وقتم آزادتر میشه!! و تا امتحان دانشجوها خیلی مونده !! مدیر آموزش: میشه لطفن سوالات پایان ترم رو تا چند روز آینده تحویل بدین؟ من: امتحان که اواسط بهمنه؟ چرا اینقدر زود؟ مدیر: میخواییم سیستم کامپیوتر دانشگاه را فورمت کنیم و میخواییم تا اون موقع کارامون رو انجام داده باشیم و در ضمن من اون موقع نیستم...! ( به گمونم این مورد آخر دلیل اصلی تعجیل بود !!!) و همه اینها در حالی اتفاق افتاد که این پسره داره امتحانات پایان ترمش رو میده !!!! و در این میان این وبلاگ مثل همیشه از همه مظلوم تر بود و جور دوندگیهای نویسنده رو کشید...!!
برچسبها: متفرقه جات |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 دی1390ساعت 11 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
در وبگردی ها و سایت گردی های همیشگی به شرایط عضویت در بنیاد ملی نخبگان برخوردم؛ ما که جزو نخبگان نیستیم شما یه سر بزنید شاید خدا خواست شدید. چون بنیاد ملی نخبگان یکی از سازمانهای زیرمجموعه وزارت علوم هست، شرایط مورد نظر شامل حال فارغ التحصیلان دانشگاه آزاد نمیشه. لینک مربوطه: http://talentoffice.tabrizu.ac.ir/Files/Laws/2010-01-09_11.15.41
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 دی1390ساعت 10 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 دی1390ساعت 10 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
بهانه های بهتر ! به احتمال قریب به یقین ایران جزو پر مناسبت ترین کشورهاست و کلیه مناسبتهای ملی، مذهبی اعم از جشن یا عزاداری ارتباط مستقیمی با امر " خوردن و آشامیدن" و به تعبیری سورچرانی دارند. از مناسبتهای عاشورا و تاسوعا و وفات ائمه تا عید قربان و فطر و نوروز و شبی مثل امشب ( یلدا) هیچکدوم نوعی مراسم آیینی بدون بساط شکم چرانی نیستن و افراد میزبان و مدعو انقدر درگیر خوب برگزار شدن مراسم و پذیرایی از خودشون هستن که بعید میدونم همدیگر رو درست و حسابی ببینن و از حال و روز هم باخبر بشن! ابدن قصدم تبلیغ فرهنگ خارجی نیست ولی در حالیکه ما همیشه غربی ها را به بی عاطفه بودن متهم میکنیم اونها در نهایت سادگی و صرفن با هدف دیدار همدیگه رو به صرف چای یا قهوه دعوت میکنن و کلی از بودن در کنارهم لذت میبرن نکته جالب اینکه کافی شاپهای ما هم به نوعی مینی رستوران هستن که غذاهای سبک سرو میکنن! با هم غذا خوردن یا دعوت همدیگه برای صرف نهار یا شام اصلن چیز بدی نیست به شرط این که تنها هدف دیدار و رفت و آمد نباشه. برای حفظ دوستی ها و علقه های فامیلی ویادآوری اینکه ما دیگران رو چقدر دوست داریم و به یادشون هستیم بهانه های بهتر و فراتری از خوردن و آشامیدن هم هست، و الا دعوت از همدیگه برای شام و نهار و تولد و عروسی... تنهاراهی برای حفظ صمیمیت های تاریخ مصرف گذشته است.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 11 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
" به آمریکا که رسیدیم احتمال دادیم پدر زندگی خودش در آمریکا را با زندگی فرد دیگر اشتباه گرفته بود. از نگاه متعجب صندوقدارها، کارکنان پمپ بنزین و گارسون ها میشد حدس زد که پدر به روایت خاصی از زبان انگلیسی صحبت می کرد که هنوز میان آمریکایی ها رایج نشده بود." ص 15 " در دیزنی لند من و اقوام مثل گله های بوفالو این ور و آن ور می رفتیم و تنها جلوی بازیهایی توقف میکردیم که پدر قابل اعتنا میدانست." ص 26 " اسم " فیروزه " که مادر برایم انتخاب کرده بود در فارسی نوعی سنگ گرانبهاست، توی آمریکا فیروزه یعنی غیر قابل تلفظ.....در کلاس پنجم بچه ها Ferocious ( در انگلیسی: وحشی و درنده خو) صدایم می کردند!.... اخیرا رفته بودم آزمایش خون بدهم، اتاق انتظار آزمایشگاه خون کلینیک محله مان توی زیرزمین یک ساختمان است و فرقی نمیکند چقدر زود بیایید همیشه چهل نفر آدم سرفه کن و خس خس کن آنجا نشسته اند.....هر دقیقه اسمی صدا میشود و همه نگاه می کنند که کدام یک از سرفه ها صاحب آن اسم است. همان طور که صبورانه منتظر بودم مسوول پذیرش صدا زد: " فریتزی" همه دور و برشان را نگاه کردند، کسی بلند نشد. معمولا وقتی هر اسمی که با ف شروع شود صدا بزنند جواب میدهم منکه فروزی،فریزی، فروز یا به سادگی اه صدا شده ام در این مورد سخت نمیگیرم. اما به فریتزی جواب ندادم چون توی اسمم ت ندارم. مسوول پذیرش اینبار اسم و فامیل را باهم گفت " Fritzy. Fritzy DumbaAss" در حالیکه در پاسخ به این ابتکاری ترین تلفظ اسمم بلند میشدم همه چشمهاخیره شده بود به من و تمام بیماران با احساس رضایت از نام خود لبخند نامحسوسی به لب داشتند." ص74 بخشهایی از کتاب طنز بی نظیر " عطر سنبل، عطر کاج" با نام " Funny in Farsi"(دو تا عنوان هیج ربطی به هم ندارن!! ایکاش مترجم توضیح میداد که چرا همچین عنوانی رو انتخاب کرده! ) به قلم یک خانم ایرانی_آمریکایی که سال 2005 در آمریکا منتشر شده و چندتا جایزه هم برده. کتاب از نوع autobiography یا خودزندگینامه هست. سال 84 در ایران ترجمه و چاپ شده و تا حالا به چاپ 18 هم رسیده!! به گمانم اگر هر سال فقط چندتا از این کتابا چاپ بشه دیگه آمار مطالعه انقدر اسفناک نمیشه. کتاب در کل طنز هست ولی بعضی جاها هم انعکاسی از واقعیتهای تلخه: " امروز وقتی من و خانواده ام دور هم می نشینیم اغلب درباره ی نخستین سال اقامتمان در آمریکا صحبت می کنیم. اگرچه سی سال گذشته خاطرات ما کمرنگ نشده. خویشان ما که سال های بعد به این کشور مهاجرت کردند ( پس از نقلاب) با همان آمریکا مواجه نشدند. آن ها آمریکایی را می دیدند که روی برچسب جلوی ماشینشان نوشته بود" ایرانی ها به کشورتان برگردید" آمریکایی ها به ندرت آنها را به خانه هایشان دعوت می کردند؛ آنها فکر می کردند همه چیز را درباره ایران و مردم آن می دانند و هیچ سوالی نداشتند تنها عقایدی از پیش ساخته داشتند. خویشان من فکر نمی کردند که آمریکایی ها مهربان هستند." ص 43 کل کتاب 190 صفحه س که من دو روزه و در یک عصر پاییزی نه چندان دلپذیر با نوشیدن فنجانی نسکافه تمومش کردم، تو روزهایی که روحن و جسمن زخمی بودم خوندنش کم از مرهم نداشت!طی خوندن کتاب فکر میکردم اگر خانم جزایری ( نویسنده) تو ایران مونده بود و تجربیات نابی از اون دست که در کتاب نوشته شده رو نداشت و در جامعه آمریکا بزرگ نشده بود بازهم همچین توانایی رو داشت؟!! بعید میدونم!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 4 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
سهراب
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 آذر1390ساعت 3 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
زندگی همچون یك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو درآن غرق ...این تابلو را به دیوار اتاق مى زنى ،آن قالیچه را جلو پلكان مى اندازى،راهرو را جارو مى كنى،مبلها به هم ریخته است،مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى،در آشپزخانه واویلاست و هنوز هم كارهات مانده است .یكی از مهمان ها كه الان مى آید نكته بین و بهانه گیر و حسود و چهارچشمى همه چیز را مى پاید...از این اتاق به آن اتاق سر مى كشى،از حیاط به توى هال مى پرى،از پله ها به طبقه بالا میروى، بر میگردى پرده و قالى و سماور و گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى و حسن وحسین و مهین و شهین .......غرقه درهمین كشمكش ها و گرفتاری ها و مشغولیات و خیالات مى روى و مى آ یى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر پیچ پلكان جلوت یك آینه است ... از آن رد مشو...!لحظه اى همه چیز را رها كن ، خودت را خلاص كن، بایست و با خودت روبرو شو،نگاهش كن خوب نگاهش كن او را مى شناسى ؟دقیقا ور اندازش كن كوشش كن درست بشنا سی اش،درست بجایش آورى فكر كن ببین این همان است كه مى
خواستى باشى ؟اگر نه پس چه كسى و چه كارى فوری تر و مهم تر از اینكه همه این مشغله هاى سرسام آور و پوچ و روزمره و
تكرارى و زودگذر و تقلیدى و بی دوام و بى قیمت را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى، او را درست كنى،فرصت كم است مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر
ندارد.... دکتر علی شریعتی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 0 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
" اصل فکر اینبود که چون دنیا رو به ترقی است و مملکت احتیاج به نیروی انسانی متخصص دارد، تعدادی افراد کاردان و صنعتگر از قشر زحمتکش جامعه به فرنگستان اعزام شوند تا مهارت های لازم را کسب کنند ولی این فکر خوب، در عمل چند نتیجه بد داشت: یکی اینکه در دسته های اعزامی نورچشمی های هزار فامیل جای افراد متخصص و کاردان را غصب کردند و دیگر اینکه نورچشمی ها در فرنگ یا به کلی درس نخواندند یا رشته تحصیلی خود را به دلخواه تغییر دادند؛ فلان آقا که فرضا در فرنگستان دامپزشک شده بود وقتی به تهران بازمی گشت و میدید که مثلا دایی جانش در وزارت خارجه لولهنگش خیلی آب برمیدارد میزی در همان وزراتخانه برای خود دست و پا میکرد تا جاده ترقیات بعدی او هموارتر باشد." " مهمترین سوغاتی که تحصیلکرده های خارج باخود از فرنگ آوردند فرهنگ و تمدن اروپایی بود_ البته فرهنگ و تمدن رایج در محله های پیگال و پیکادلی و سن پولی. جوانهای از فرنگ برگشته که هوای اروپایی استنشاق کرده بودند در اداره جات زیر بار مافوق خود نمی رفتند؛ آنها خود را منورالفکر و پیرمردها را فسیل می خواندند." بخشهایی از کتاب جالب و خوشخوان " هزار فامیل" به قلم زنده یاد علی شعبانی. این کتال رو عید سال 89 از همسر ایشان " سیمین" خانم عزیز عیدی گرفتم و متاسفانه تا همین چند وقت پیش فرصت خواندنش نبود. زنده یاد شعبانی به احتمال قوی فردی خوش صحبت نیز بوده اند چراکه قلمشان روان و خوشخوان و جالب است! این کتاب علاوه بر اینکه یه بخشی از تاریخ معاصر رو نقد میکنه نقش هزار فامیل و تاثیرشون در روند وقایع تاریخی اون دوره رو شرح میده و اصل و نسب بعضی از نامهای خانوادگی رو هم بیان میکنه بنابراین اگر اسم خانوادگیتون یکی از اینهاست : حکیمی، بیات، شام بیاتی، مستوفی، آشتیانی، مصدقی، متین دفتری، وثوقی، شکوه، معتمد، نوری، صدری، ثانی، قوانلو، آقاسی، قائم مقامی، خواجه نوری، قره باغی، قره گوزلو، غفاری کاشانی، دولو،سینکی،سمیعی، هاشمیه و .....، برید ببینید اصل و نصبتون به چه کسی و کجا برمیگرده؟؟!! هزارفامیل خیلی سال پیش ( 1366) توسط انتشارات بوعلی، به شمارگان 6000 نسخه!!! و به قیمت 400 ریال به چاپ رسیده.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 آذر1390ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
چند اتفاق شبه طنز
* نصاب اومده و مشغول انجام کارهای محوله س، حسابی در حال چکش کاری و جا انداختن چهارچوب در. من: مواظب باشید آقا، دیوار آسیب نبینه، تازه نقاشی شده! نصاب: شما حساس!! به خرج ندین خانم من مواظبم. ( انقدر احتیاط و ادب تو کلامش بود که از تذکرم شرمنده شدم و به اون " حساس به خرج ندین" که کلی هم جالب بود بعدن خندیدم! ) * شب عید غدیر تو کلاس استاد مربوطه: خب، خسته نباشید، عیدتونم مبارک! یکی از همکلاسیا: تموم شد؟ یعنی بریم؟ من از ته کلاس: پ.نه.پ ..... ( صدای خنده ی همه بلند شد و جملاتی در تکمیل اون پ.نه.پ!! پشت میز که میشینی انگار کلی استعداد دانش آموزیت گل میکنه.)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 آبان1390ساعت 4 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
در اینکه ایرانی ها در دنیا به هوش و ذکاوت معروفند هیچ شکی نیست! اینم یه نمونه: به اتفاق مسافران دیگه تو تاکسی نشستیم و رادیو رو موج یکی از این شبکه های عصرگاهی برنامه " یک مسابقه بیست سوال" رو پخش میکنه. شرکت کننده: جانداره؟ مجری مرد: نه _ اشیاء س؟ _ مجری زن: نه از این موارد بیایین بیرون. _ تو طبیعته؟ _ مجری مرد: بله _ کوهه؟ مجری زن: راهنمایی میکنم: گسترده س! _ قاره س؟ _ نه! _ دشته؟ _ کویره؟ _مجری مرد: میتونه تو کویرم باشه ولی طفلکی خشک میشه اونجا _ دریاس؟ ( ما مسافرا دیگه همگی داشتیم زیر لب میگفتیم: روده دیگه!! ) _ نه! نزدیک شدینا! _ دریاچه س؟ _ برکه س؟ _ چشمه س؟ _ رودخونه س؟ مجری زن : آفرین تو جنوب ایرانه. مجری مرد: با سوت آهنگ " لب کارون چه گلبارون...." مرحوم آقاسی رو مینوازه!!! _ زاینده رود!!!! _ مجری سوت زدن رو ادامه میده ... _ مجری زن اولش " ک" داره _ (شرکت کننده در حالیکه همه جون به سر شدن ) کارونه! مجری مرد: من امشب تا صب اینجا فلک میشم بابت این همه راهنمایی شما!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 آبان1390ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف ج |
|
|
هرم های توجیه نشده
به قلم آقای باوند بهپور http://fa.behpoor.com/?p=448#more-448 مقاله جالبی که دوست داشتم عنوانش بود: " زندگی بی علت"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 آبان1390ساعت 1 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
این وبلاگ آیینه افکار زنی است که به رشد و تغییر می اندیشد.
|
| پیوندهای روزانه |
|
راهی پول تو جیبی بادصبا يك ليوان چاي داغ(فیلتر شده!) خواب زمستانی (فیلتر شده!) یادداشت های یک دختر ترشیده از زندگی مثل تو عباس معروفی(فیلتر شده) آرشیو پیوندهای روزانه |
| برچسبها |
|
کتاب (1) متفرقه جات (1) |
|
RSS
|