![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
فرع مطلب: البته بهتر بود ميگفتم "فروع" مطلب چون دو تا مورد رو بايد بگم. اول: server بلاگفا در ميان serverها رتبه اول رو كسب كرده، به همه بلاگفاييها تبريك ميگم همچنين به آقاي شيرازي مدير بلاگفا و همكارانشون.
دوم: ايشون (آقاي شيرازي) تو وبلاگشون سفارش كردن براي نوشتن مطالب در وبلاگ حتيالامكان از فونت ريز استفاده كنيم! ما هم ميگوييم "چشم" ولي نه خيلي ريز !! چون موقع خوندن مطالب ريز چشمام اذيت ميشه، فكر ميكنم ديگران هم همينطور! يه پست بدآموز ! هفته پيش بچههاي يكي از كلاسها امتحان midterm داشتن، طفلكا بايد تو اين روزهاي مستكننده بهاري امتحان ميدادن! خب البته ما هم به نوعي اين روزها رو گذرونديم. از قضا يكيشون داشت تقلب ميكرد، بهش تذكر دادم و باز ادامه داد؛ نهايتن متوجه شدم با موبايل و با چه فلاكتي داشته سوالات رو ميخونده و يكي از اون ور جوابها رو ميگفته! اينم سوء استفاده از تكنولوژي! امان از اين بچههاي متقلب! البته بايد بگم كه انصافن امتحانشون سخت بود و من از خودم پرسيدم اگه امتحانشون آسونتر بود بازهم تقلب ميكردن؟ نميدونم چرا نسبت به آدمهاي متقلب يه حس بدي دارم !! احساس ميكنم اينها تو همه مراحل زندگيشون از كوتاهترين و بدترين راه براي رسيدن به اهدافشون استفاده ميكنند و متقلب بودنشون به درس و امتحان محدود نميشه؛ بدتر اينكه اين جور آدمها با دور زدن ديگران اونها رو به نوعي ابله و خودشون رو بسيار زرنگ به حساب ميیارن که اين هم برام چندشآوره!! اين فرضيه رو هم كه ميگه انحراف و خلاف در افراد ژنتيكيه قبول ندارم چون آدم ميتونه اصلاح ژني انجام بده يعني حتي اگه هفت پشتش هم خلافكار و متقلب بوده باشن، ميتونه انقدر رو خودش كار كنه تا تبديل به يه فرد مقبول بشه و من اسم اين و ميذارم "رشد". يه جور از ناسوت به لاهوت رسيدن كه مسلمن در متون ادبي و عرفاني نمونههاي كمي نداريم!
ياد دوران دانشجويي افتادم. در هيچكدام از دوران تحصيل اهل تقلب نبودم، نه اينكه فكر كنيد ژست ميگيرم و اينا، اصلن جربزه اين كار رو نداشتم! خب تقلب يه كار high risk بود و من هم كه به اندازه كافي آدم استرسي بودم (موقع امتحان !! ) ديگه اينكه تقلب دل و جرات خاصي شبيه قاچاق مواد مخدر و سرقت مسلحانه از بانك ميخواست كه من به شدت در اين مورد بزدل بودم ( حالا چرا "بز" دل، يعني حيوون ترسوييه!؟) تصور كنين استاد مربوطه مچ تون و موقع تقلب بگيره، از تصورش هم نفسم بند مياد! ( ديدين چقدر ترسوام؟؟ ) معتقدم "ترس" يه جاهايي خوب هم هست، جلوي خيلي از خطاها و لغزشهارو ميگيره! ياد يكي دوتا از همكلاسيهاي دوره ليسانس افتادم. يكيشون كه يه متقلب تمام عيار بود ( منظورم تقلب امتحانه!) دستهاشو تا بازو مينوشت، يا نكات مهم رو روي نوارهاي كاغذي به ابعاد 5/1 در 10 يا 20 سانتي مينوشت و بالاخره با يه نمره قابل قبول درسهارو پاس ميكرد. يادمه يه روز بهش گفتم تو كه اينهمه وقت ميذاري براي نوشتن خب همين وقت و بذار براي خوندن درسها. گفت: " مشكل من همون خوندنه كه حالش نيست!" مورد ديگه كه جالب هم بود اينكه يكي از دختراي كلاس از يكي از پسراي كلاس ( هر چي تلاش كردم اين جمله رو طوری بنویسم كه دوتا "از" نيارم نشد!) به شدت متنفر بود، دليلش يادم نيست، سر جلسه امتحان "نقد ادبي" دكتر ارباب شيراني كه خيلي هم سخت بود دختره بر اساس شماره صندلي درست ميافته كنار پسره! و تو چند تا از سوالاي سختتر دست به دامن ( چه اصطلاح فمينيستي! آقايون كه دامن نميپوشن، البته به استثناء نوع اسكاتلندي!) * اون ميشه و پسره هم مثلن جوانمردي به خرج ميده و كمكش ميكنه كه البته هيچ كدوم نمرات جالبي نگرفتن!( آخرش هم فيلم هندي نشد و باهم ازدواج نكردن!!) يه چيز ديگه اينكه مثلن من دانشجوي درسخوني بودم همين مايه دردسر بود! چراكه اهالي تقلب حسابي دورو برم ميپلكيدن و من هر چي ميگفتم كه ميترسم و اين كارا چيه! ميگفتن تو فقط يه جوري بشين كه ما ورقه تورو ببينيم، منم بالاخره راضي ميشدم در غير اينصورت انگ خائن بودن و صفاتي از اين قبيل بهم نسبت داده ميشد! ولي معمولن چيزي عايدشون نميشد چون من انقدر تند تند و بد خط مينوشتم كه نميتونستن بخونن و بعد از امتحان كلي سرم غر ميزدن كه اين چه خطيه؟ ورقه امتحانه يا نسخه دكتر! ( امتحانات ما همه به انگليسي بود). از شوخي و خاطره تعريف كردن كه بگذريم: نكته مهم اينه كه با تمام نكات امنيتي كه سر جلسه امتحان رعايت ميشه و كلي خدم و حشم فراهم ميشه باز گريزي از تقلب نيست كه نيست! اصلن چرا فقط امتحان رو در نظر بگيريم ؟! در تمام جوامع سيستم امنيتي كشور رو تجهيز ميكنن تا ضريب خطا پايين بياد باز گريزي از خطا نيست! همينه كه من در مورد همه چيز به وجدان بيشتر از پليس اعتقاد دارم!! بهتر بود ميگفتم "وجدان بيدار" چون وجدان هم بعد از مدتي بر اثر كثرت و تكرار خطا و گناه حساسيتش رو از دست ميده و گاهي براي هميشه خاموش ميشه! * يكي از آشنايان كه به اسكاتلند سفر كرده بود ميخواسته براي خانمش از اون دامنهايي كه آقايان اسكاتلندي ميپوشن بخره! كه منصرف ميشه چون به پول ما يه چيزي حدود 300 هزار تومن ميشده!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|