![]() |
![]() |
|
| مينويسم پس هستم |
|
ماجراهاي من و پسرم (3)* * در پارك پسرم: اين چه گليه؟ من: گل بنفشه پسرم: اين كه زرده!! * يك روز ديگر در پارك _ اين چه حشره ايه؟ _ خرمگس _ ( با تعجب) خرمگس!؟ ولي اينكه شبيه زنبوره! _ "خر" يعني بزرگ و خرمگس يعني مگس بزرگ! _ آهان! يعني به زنبور بزرگ ام ميگن " خر زنبور!" *در حياط مجتمع _ ميخواستم از گلهاي حياط يكي و بكنم خاله گفت: گناه دارن! ايكاش يه دونه از اينا بيگناه بود من ميكندمش! *با خالهش اختلاط كرده! _ من ميخوام در آينده " ناخداي" كشتي بشم. راستي آذر ناخدا يعني خدا نداره ؟؟ ( منظورش: به خدا اعتقاد نداره؟) خاله ش: نه! ناخدا همون "ناوخدا" ست، يعني بزرگ ناو ! ناو همون كشتيه! _ خب پس من ميخوام "ناو خدا" بشم! * موقع برگشتن از درمانگاه _ مامان ايكاش تو پرستار يا دكتر ميشدي! _ چطور ! شغل منو دوست نداري؟ _ چرا، ولي اگه پرستار يا دكتر ميشدي، چون مامانم بودي يواشتر بهم آمپول ميزدي! _ فرقي نميكرد چون آمپول يه چيزه دردناكه چه من تزريقش كنم چه پرستار !! * تقديم به برادر دن كيشوت كه اين مجموعه پستهارو دوست داشتن! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ف ج |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
مهم این نیست من که هستم؛
مهم این است که در این جا فرصت حضور یافته ام و مهم تر این که تو از میان این همه انبوهی و کثرت، مرا و اندیشه هایم را پیدا کرده ای! |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|